Friday, May 27, 2011

با کیفیت ابر با طعم شیرینی

وداع با اسلحه
اول دبیرستان
طبق برچسب پشت محل خرید: انتشارات خوارزمی) خیلی ناراحتم که برچسب یه سری‌ها رو کندم و نمی‌دونم از کجا خریدم )
یه چیز هیجان‌انگیز که الان یادم اومد این رو در حین ولگردی با خانوم فرهنگی در انقلاب واسه شکار کتاب خریدم، واسه کلاس‌های شعر و ادبیات!
نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: مسلماً نجف دریابندری، این ترجمه ۴۰ سال قدمت داره، چه هیجان‌انگیزها!
انتشارات: نیلوفر
شابک: ۷-۰۵۹-۴۴۸-۹۶۴

روش عکس آسمون آبیه با یه عالمه ابزار جنگی که رو زمین ریخته شده و یه لک خون، البته حقیقتاً قیافه‌اش شادتر از چیزیه که درون کتاب انتظار ما رو می‌کشه...
احمقانه است ولی وقتی شروع کردم به خوندنش همه‌ی تصویرهاش واسم تصویر یه بازی جنگی بود، مال خشایار که این بازی در جنگ جهانی دوم می‌گذشت بعد من هی اون تصویرها می‌اومد تو ذهنم... کتاب ناراحت‌کننده‌اییه شدیداً ولی واسه من یه جور بهت بود بیش از غم گاهی هم یه غم آبی کم‌رنگ...نمی‌دونم لحن ساده‌ی خود همینگوی هست که نمی‌ذاره عمق تلخی لهت کنه یا شایدم جلد شادشه، احمقانه است ولی یه جاهایی ویران می‌شی از این‌همه تلخی و زشتی وحشتناک ... به هرحال واسه من فضای کتاب کاملاً بهار بود، بهار اروپایی...حالا تو بگو اروپا تو جنگ ...
مقدمه کتاب با این شروع می‌شه بخشی از فصل بیست و هفتم:
'' ... اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهای پرافتخار افتخاری نداشتند و ایثارگران مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند. گیرم با این لاشه‌های گوشت کاری نمی‌کردند جز این‌که دفن‌شان کنند. کلمه‌های بسیاری بودند که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند. کلمات مجرد مانند افتخار و شرف و شهامت یا مقدس در کنار نام‌های دهکده‌ها و شماره‌ی جاده‌ها و شماره‌ی فوج‌ها و تاریخ‌ها پوچ و بی‌آبرو شده بودند'' و بعد ادامه داده شده: '' سرخوردگی از چیزهای مقدس و وازدگی از کلمات مجرد یکی از مشخصات اصلی نسل بعد از جنگ جهانی اول بود.''
 بابا اصولاً چی بگم راجع به این کتاب، از بی‌بند و باری سربازوارش گرفته ( به خصوص واسه بچه ۱۵ ساله )‌ تا عشق ساده‌ی پیچیده‌اش... از منظره‌های دهشتناک جنگ و بیمارستانش گرفته تا اون آرامش سبز و آبی نیلی ایتالیا و سوئیسش... ویژگی فوق‌العاده دیگه گفت‌و‌گوهای ساده‌اشه که اصولاً‌ شدیداً من رو تحت تاثیر قرار می‌داد، یه آشوب و آرامش خوبی داشتن...  اصولاً یه جریان خوبی داشت کتابه، یه چیزی مثه جریان آب‌گرم که تو رو می‌برد جلو یهو سرت رو بلند می‌کردی می‌دیدی وسط کتابی و یه دو سه ساعتی گذشته ولی تو هیچی نفهمیدی... جریان آب‌گرم هم مثال خوبی نیست، یه جریانی مثه جریان وسط دریا نزدیک غروب... اگه توش شنا کرده باشین می‌فهمین، یهو نگاه می‌کنین می‌بینین کشتی یه نقطه کوچولوئه و شما خیلی دور، حالا برگشتن این راهه سخته و دقیقاً واسه این کتاب در اومدن از جریانش سخت بود ان‌قدرکه می‌کشیدتون با قدرتی که حس نمی‌کنید...
((... ما که واقعاً‌ ازدواج کرده‌ایم، دیگه از این بیش‌تر که نمی‌تونیم ازدواج کنیم ))
(( من فقط برای خاطر تو می‌گم((
(( منی در کار نیست. من همون تو هستم. منو از خودت جدا نکن ))
(( من فکر می‌کردم که دخترها همیشه می‌خوان ازدواج کنن ))
(( درسته، ولی عزیزم من که ازدواج کرده‌ام. من با تو ازدواج کرده‌ام دیگه، یعنی برای تو زن خوبی نیستم((
(( تو زن خیلی خوشگل و خوبی هستی ))
((‌ببین عزیزم، من قبلاً‌ یک‌بار منتظر ازدواج بوده‌ام.((
((‌دلم نمی‌خواد از اون ماجرا چیزی بشنوم((
(( می‌دونی من که هیچ‌کسی رو جز تو دوست ندارم. تو نباید ناراحت بشی از این‌که یه وقتی یه نفر دیگه هم منو دوست می‌داشته((
((‌ می‌شم((
(( تو که حالا همه چیز داری، چرا باید به کسی که مرده حسودی بکنی((
(( من حسودی نمی‌کنم، نمی‌خوام دیگه در این باره چیزی بشنوم((
به همین سادگی دیالوگ‌هاش رو می‌سازه و اون‌قدر طبیعیه که آدم کاملاً‌ این‌جوریه که: این دیالوگ واقعی بوده بعد ضبط کرده و نوشته...
پایانش همین می‌تونست باشه، دلم نمی‌خواست یه قدمم اون‌ورتر می‌رفت، باید صرفاً این می‌بود...
اگه این بشر رو به انگلیسی بخونید دیگه واستون می‌شه خدای مسلم.. به قول معلم زبانم یه جور ساده‌اییه که فقط خودش می‌تونه باشه و هیچ راه تقلیدی نداره....
این کتاب واسم کیفیت عصرهای بهاری یا پاییزی سال اول رو داره... رخوت، خاکستری، آبی کم‌رنگ ، با کیفیت ابر. با طعم شیرینی.

No comments:

Post a Comment