Wednesday, May 25, 2011

آقای اختصاصی: اسکار

یک کتاب هست در کتابخونه عزیزم که بسیارتا عزیزه...
طبل حلبی
نویسنده: گونتر گراس
 مترجم: سروش حبیبی
انتشارات: نیلوفر
شابک: ۶-۱۶۶-۴۸۸-۹۶۴
قیمت: ۶۵۰۰( این حرف من رو درباره گرون بودن مجموعه نامرئی ثابت می‌کنه چون این کتاب ۷۹۳ صفحه‌ای با جلد مُحکمه و ۶۵۰۰ بوده اون یک کتاب با جلد کاغذی و حدوداً ۴۰۰ صفحه‌اییه(
مال سال دومه، مطمئن نیستم که از نمایشگاه کتاب خودمون خریده باشمش ولی مشکوک هستم که این‌گونه بوده باشه...
اگه آدم با شعوری در اون موقع بودم فکر کنم باید اسم گونترگراس جذبم می‌کرد ولی از اون‌جایی که هیچ آدم فرهیخته‌ای نبودم اسم سروش حبیبی جذبم کرد، که البته می‌شه گفت که این خود نشان از فرهیختگی داره مگه نه؟ 
جلدش سبز یشمیه و یه سری تصویر عجیب روشه، که البته با خود کتاب هماهنگ ولی صرفاً از لحاظ عجیب بودن، البته اسم نقاشی هست جنگ در آفتاب که تصوری از جنگ آینده است، اثر ادوارد بورا...
مایه‌ی بس تعجبه که من این کتاب رو دوست داشتم به خصوص در اون سنین، چون که اصولاً من از کتاب‌هایی که نوبل بردن هیچ خوشم نمیاد)البته این استثنا متوجه آقای ماریو بارگاس یوسا هم می‌شه ولی خب من قبل از این‌که نوبل ببره کتاب‌هاش رو می‌خوندم و تازه‌اش هم، کلاً جایزه گرفت نه واسه کتاب خاصی( ... بوهای عجیبی از این کتاب می‌شه حس کرد و یه تصویر تو ذهن من حک شده یادم نیست در چه صفحه‌ای از ادبیات دوم دبیرستانم با خودکار قرمز)داشتنش مایه بسی تعجبه و احتمالاً‌ از کس دیگه کش رفتم چون من از پنجم دبستان به بعد تا جایی که یادم میاد خودکار قرمز استفاده نمی‌کردم( یه قلب کشیدم و نوشتم اسکار آقای اختصاصی... این قضیه آقای اختصاصی رو هیچ نمی‌تونم توضیح بدم چون احتمالاً به انحراف جنسی متهم می‌شم ولی همین‌قدر بگم که بقیه آقاهایی که با دوستم متصور می‌شدیم به صورت مشترک بود و در همین حد اسکار خیالی !‌
''اندکی پیش عکسی را وصف کردم که اسکار تمام قد طبلی به گردن آویخته و چوبک‌های آن را به دست گرفته در آن دیده می‌شد و نیز تصمیم‌هایی را که مدت‌ها پیش از آن طی عکس‌بازی‌ها در سر او پخته شده و در جشن تولدش پای سه شمع روشن روی کیک صورت قطعی گرفته بود به اطلاعتان رساندم.''
لحن کتاب فوق‌العاده است و به طرز مسحور کننده‌ای آدم رو جذب می‌کنه به خوندنش تا ته البته اعتراف می‌کنم که کار سختی بود چون این که سیر حوادث رو بتونی تو ذهنت نگه‌داری و عین خود نویسنده باهاش جلو بری کار خیلی سختیه... این کتاب یه کلمه فوق‌العاده داره:‌ مادر جانم...
این کتاب سرفصل‌های خارق العاده‌ای داره و من رومان‌هایی رو که با این ظرافت فصل‌بندی شده، حقیقتاً‌ دوست دارم خیلی‌ها! 
یه عالمه هم جاهای این‌جوری داره که شما فراموش نکنین داره واستون با ظرافت تمام نقل می‌کنه: 
''همین الان بند آخرِ نوشته‌ام را یک‌بار دیگر خواندم. درست است از آن‌چه نوشتم راضی نیستم ولی قلم اسکار باید از این‌ بابت ناراضی‌تر از من باشد زیرا در نقل ماجرا بیش از اندازه جانب ایجاز را رعایت کرده و دسته گل خود را به آب داده و گهگاه، چنان‌که معمولِ جمع‌وجور نویسانست، مبالغه‌ کرده و کار مبالغه را به دروغ‌پردازی کشانده''
 نوشته‌ی پشت کتاب رو فوق‌العاده دوست دارم و دقیق‌تر از این نمی‌شه چیزی گفت راجع به کتاب)یعنی ان‌قدر دقیقه که آقای سروش حبیبی هم نقلش کردن به جای این‌که خودشون بنویسن پس تکلیف واضحه(:
''گرایش آقای گونتر گراس به نویسندگانی چون رابله و سروانتس و شیوه‌ی نوشتن آن‌ها و به کار گرفتن اسطوره و افسانه و فابل و انتخاب آدم‌های گوژپشت و گورزاد و غمبادی و سگ و موش و گربه همه از این رهگذار است. آدم‌های گراس اغلب مجنون و معیوب و علیل‌اند، اغلب دلقک‌اند، اما از نیرویی عجیب و شیطانی برخوردارند، از نیروی قهرمان سازی...
طبل حلبی اثری است فلج‌کننده، خواننده را در چنگال خود می‌گیرد، و آن‌گاه با سر در گنداب زندگی دهشتزا رهایش می‌کند.
کامران فانی از مقدمه‌ی موش و گربه''
 و در ابتدا اومده: ترجمه این کتاب را به پاس بیش از چهل‌ سال دوستی به نام رضا سید حسینی تقدیم می‌کنم.
یه چیز دیگه هم که هست عکس خود آقای گراس در پشت جلده که عین جوونی‌های پدر ژپتو هست !‌
و یه چیز دیگه من تا مدت‌ها درکی از این‌که اسم یکی گونتر باشه و فامیلش گراس نداشتم و اگه کسی می‌پرسید گراس رو می‌شناسی صد در صد جوابش نه بود!
به هرحال این کتاب فوق‌العاده از زبون اسکار عزیز من که از ۳ سالگی تصمیم می‌گیره که قد نمی‌کشه می‌باشه... بچه‌ام دنیا رو از زیر می‌بینه و با طبل حلبی عزیزش احساساتش و حرف‌هاش رو به جهانیان نشون می‌ده... لحن بی‌قید و بند و عقاید بی‌اخلاقشه که من رو شیفته خودش می‌کنه و می‌شه آقای اختصاصی من!  اصولاً با همه چیز سر جنگ و دعوا داره و نمی‌توونه این جهان لعنتی رو بپذیره پس پا می‌ذاره رو همه‌ی کوفت‌هایی به نام قانون و اخلاق و همه این‌ها... خب قهرمان من دیگه باید چه ویژگی داشته باشه ؟ قهرمان عزیز من در تمام این لحظه‌هاش و با تمام پوزخنداش زجر می‌کشه و آزار می‌بینه... طبیعیه دیگه، مگه قرار بود جز این باشه؟
یه ویژگی فوق‌العاده این کتاب هم دقیقاً اینه که بی‌پروا و صریح همه چیز رو گفته، اصولاً یه جوری که من قشنگ فکر می‌کنم اگه من بخوام یه کتاب بنویسم همین می‌شه ... بی‌پروا و صریح با بیان تمام احساسات...) جسارت نشه هیچ خودم رو با جناب گراس مقایسه نمی‌کنم، صرفاً یه حال اضافه واسه خودم بود، شاید دلداری(
محل‌ خوندن: تهران- تونس اسفند و نوروز ۱۳۸۷ ( اون سال من یه سفره هفت شین چیدم که به عنوان سبزیش می‌خواستم شبدر چهار پر داشته باشم ولی چون نداشتم عکسش رو پرینت گرفتم و بریدم... تازه لیوان شراب هم در حینی که مسافرت بودیم ریخت!( حتی خاطراتی به این بی‌ربطی هم به این کتاب‌ها چسبیدن به خاطر صرف دوره‌ای که توش خونده شدن، دقیقاً کتاب‌هام واسم نقش موزیک متن داشتن!

No comments:

Post a Comment