Sunday, November 20, 2011

کاستور و پولوکس

دوست بازیافته
فرد اولمن
ترجمه: مهدی سحابی
چاپ چهارم
انتشارات ماهی
شابک: ۹-۱۷-۹۹۷۱-۹۶۴-۹۷۸

یه ظهر خرداد بود با بچه‌های پزشکی ناهار رفته بودم بیرون... کافه میرا...
هدیه داشت یه کتابی می‌خوند: از این کتاب کوچولوهای ماهی بود با سبز روش نوشته بود دوست بازیافته، یه عکس نصف شده روش بود بین دو تا عکس یه مهر بود که روش صلیب شکسته معروف بود... خب اسم آلمانی فرد اولمن و این تصویر کاملاً آدم رو متقاعد می‌کنه که باید راجع به چی باشه... صفحه اول داستان رو که باز کنی خود به خود جذب شدی و تا ته رفتی:
در فوریه ۱۹۳۲ به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از یک چهارم قرن، بیش از نه هزار روز دردناک و از هم گسیخته از آن هنگام گذشته است؛ روزهایی که رنج درونی یا کار بی‌امید آن‌ها را هرچه تهی‌تر می‌کرد؛ سال‌ها و روزهایی که برخی از آن‌ها پوچ‌تر از برگ‌های پوسیده‌ی درختی خشک بود.
روز و ساعتی را به خاطر می‌آورم که برای نخستین بار چشمم به پسری افتاد که از آن پس مایه‌ی بزرگ‌ترین شادمانی و بزرگ‌ترین سرگشتگی من شد. ساعت سه‌ی بعد از ظهر روزی تیره و گرفته از زمستان خاص آلمان بود.
اولین کاری که می‌شه تصویرسازی شخصیه... منم اولین بار دیدنش رو یادم میاد، منم از اون روز لعنتی همین‌جور شماره دارم ، مال من دو تیکه شد روزی که دیگه ندیدمش روزی که همه چیز از هم پاشید. تک تک کلمه‌هاش واقعیه... تک تک کلمه‌هاش همین‌قدر ساده است که تو فکر می‌کنی این فقط از دفتر خاطرات یه نوجوون ۱۶ ساله می تونه در اومده باشه... هیچ نمی‌تونی باور کنی که این داستان باشه، این رو ساخته باشه.... خیلی دلم می‌خواد که مطمئن باشم از این‌که این جوری که در فارسی حس می‌شه، دقیقاً همونیه که در انگلیسی بوده... اصولاً که ملغمه‌ی جالبیه این ترجمه، نویسنده آلمانیه، کتاب به انگلیسی نوشته شده و این ترجمه از فرانسوی انجام شده. زندگی‌نامه‌ی این فرد اولمن هم خودش داستان جالبی هست که می‌تونید از این‌جا بخونید.. کتاب ۱۱۲ صفحه است و کف دست هم جا می‌شه!
و این کیفیت‌های فرهنگی در عنوان‌ها برای من خیلی خیلی جالب هست...
عنوان فارسی: دوست بازیافته
عنوان فرانسه: L'ami retrouve
عنوان انگلیسی: Reunion
به هرحال، این کتاب بی‌نظیر با شروع پرتشویش دوستی‌شون شروع می‌شه، روزهای بی‌نظیر رو به صورت می‌آره، تا می‌رسه به روزهای آشوب:
و پایان کار چندان طول نکشید. توفانی که از مشرف برخاسته بود به منطقه‌ی شوآب نیز رسید. خروش آن بالا گرفت و گردبادی عظیم شد...
روزهای آشوب خیلی سریع، همون‌طور که واسه هممون تند می‌گذره می‌گذره و می‌رسه به جمع‌بندی آخر...
... در نهایت همه‌ی ما بدون استثنا در زندگی ناموفقیم، و همه‌مان چیزی بیش از موجوداتی از یک زیرگونه‌ی پست نیستیم. نمی‌دانم کجا خواندم که ((مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین می‌برد و به ما نشان می‌دهد که در نهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همه چیز بیهوده است.)) آری ((بیهوده)) تعبیر درستی است. با این همه فکر می‌کنم نباید از زندگی ناراضی باشم؛...
بعد از این یک فصل دیگه هست، شبیه فصل‌هایی که آخر یه چیز تا ابد کش پیدا کرده هست و فکر کنم بیش‌تر آدم‌ها حداقل یه دونه از این‌ها رو تو زندگی داشته‌اند. برای من و اون دوست از دست رفته هنوز نرسیده ولی شاید...
...اعدام.))

No comments:

Post a Comment