Wednesday, April 9, 2014

گه زتاب زلف در خوابم مکن

شروع علاقه و کشش من به ادبیات کهن و عرفانی با منطق‌الطیر بود. واسه همین هست که عطار واسه من یه پیامبر واقعی هست. عجیب هم اینه هنوز، هرچقدر به همه چیز شک می‌کنم این کتاب بی‌نظیر قدرت تسکین دادنش رو از دست نمی‌ده و روز به روز بیش‌تر شبانه‌های من رو پر می‌کنه و اون‌قدر می‌خونمش که ناخودآگاه حفظ شدم خیلی جاها رو. 
منطق‌الطیر
عطار نیشابوری
مقدمه، تصحیح و تعلیقات: محمدرضا شفیعی کدکنی
انتشارات: سخن
شابک: ۲-۰۶۳-۳۷۲-۹۶۴
چاپ سوم ۱۳۸۵
سال دوم دبیرستان بود و ما دو تا کلاس داشتیم که انتخابی بود: کلاس پژوهش علمی و پژوهش انسانی. مثه خیلی‌های دیگه دلمون می‌خواست که بریم کلاس هنر خانوم علیشاهی. ولی خب به قدر کافی جا نبود و خانوم علیشاهی پیشنهاد دادند که خودمون به طور داوطلبانه بریم سر یه چیز دیگه و بعد برای این گروه واسه روزهای پنج‌شنبه همین کلاس رو می‌ذارن. ما جزو گروهی بودیم که قبول کردیم و رفتیم سراغ کلاس شعر و ادبیات. فقط ما سه نفر بودیم و معلم عزیز آقای طهمورث. من اون موقع هیچ در بند چیزی به نام ادبیات عرفانی نبودم و در این حد از این ادبیات بیزار بودم که سر این شعر حافظ که گفتا غم تو دارم داشتم عق می‌زدم. شایدم تا یه حدی مد بود که از احساسات بدمون بیاد و تا یه حدی هم واقعاً خودم یه روحیه خشن ضد احساسات بشری خاصی پیدا کرده بودم. به هرحال در این حال و هوا بود که این کلاس شروع شد. 
مرحبا ای هد‌هد هادی شده 
در حقیقت پیک هر وادی شده 
ای به سرحد صبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق‌الطیر تو خوش
صاحب سرّ سلیمان آمدی 
از تفاخر تاجور زان‌ آمدی
دیو را در بند و زندان بازدار
تا سلیمان را تو باشی رازدار
دیو را وقتی که در زندان کنی
با سلیمان قصد شادروان کنی.
خه‌خه‌ ای موسیجه‌ی موسی‌صفت
خیز موسیقار زن در معرفت
کرد از جان مرد موسیقی‌شناس
لحن موسیقی خلقت را سپاس
این‌ بیت‌های جلسه‌ی اول بود با تمام توضیحات بی‌نظیر آقای طهمورث راجع به وحدت وجود، موسیقی‌های کیهانی، موسیقی و ادبیات و پروژه‌های بی‌نظیر مختلفی که می‌شه روی این کتاب تعریف کرد.... یه عالمه بیت بی‌نظیر می‌آورد از آدم‌های مختلف و ما حتی نمی‌تونستیم درست از روی این چند بیت بخونیم. یه فضای عجیبی بود برای من و فکر کنم برای اون ناامید کننده. این کلاس زیاد دووم نیاورد بعد از سه هفته دیگه آٍقای طهمورث نیومد، فکر کنم ما واقعاً ناامیدش کردیم ولی بعد از اون سه هفته من شیفته‌ی این کتاب شدم و این ورود عجیبی بود به ادبیات عرفانی. بعد از آقای طهمورث این کلاس رو به همین شکل خصوصی با معلم‌های دیگه داشتیم. فضای خوبی بود و انواع ادبیات عرفانی رو خوندیم ولی دیگه پروژه‌ای نبود که این رو بخونیم و از توش پروژه‌های هیجان‌انگیز در بیاریم. البته اشکال از ما بود که نداشتیم اون ایده‌های بی‌نظیر رو ولی روزهای عجیبی بود اون بین. بین اون روزهای نکبت دوم دبیرستان این ادبیات عرفانی آرامشی شده بود عجیب مسحور کننده. 
از خاطره‌های کتاب بگذرم می‌رسم به خود این کتاب بی‌اندازه فوق‌العاده....
دکتر شفیعی کدکنی کتاب رو شروع می‌کنند با یک مقدمه راجع به عطار و این که عطار کی بود و چه کتاب‌هایی داشت و نقشش در ادبیات عرفانی و بحث‌هایی که بعضی‌ها می‌کنن درباره‌اش. 
... التذاذ از شعر او برای کسی که در بیرون این منظومه قرار گرفته است، بسیار دشوار و تقریباً محال است...
... کسی که با مبانی جمال‌شناسیِ شعر خاقانی و انوری و نظامی و فرخی و منوچهری انس و الفت گرفته باشد و از درون آن منظومه‌ی فرهنگی بخواهد که درباره‌ی مجموعه‌ی فرهنگیِ عطار داوری کند، حق دارد که او را شاعری یاوه‌گوی و بسیارگوی و خرافاتی و مضحکه بیابد. اما اگر چنین شخصی به درون منظومه‌ی ذهنی عطار بار یابد، در آن صورت از لونی دیگر داوری خواهد کرد که عطار از آن مردانی است که ((‌نه مردِ روزگار خود و نه مردِ روزگار ما بلکه مردِ زمان و عصری هستند که ممکن است تکاملِ بشر و علوّ انسانیت از این پس آن را به وجود آورد.)) ...

پی‌نوشت: این یه پست خیلی خیلی قدیمی در درفت بود. با حساسیت من روی این کتاب و برنامه‌‌ای که من داشتم فکر نکنم هیچ‌وقت تمومش کنم. تا به همین جا می‌ذاریم باشه تا بعد شاید ادامه دادم. 

"...Dreams that we dare to dream really do come true"

" Reading was my escape and my comfort, my consolation, my stimulant of choice: reading for the pure pleasure of it, for the beautiful stillness that surrounds you when you hear an author's words reverberating in your head."

Paul Aster

پال استر توی اون دوره‌ها هیچ وقت دنیای من نبود.
بعد از یه مدتی می‌تونم بگم که یه قسمتی از کتاب خوندن از اون حالت شیفتگی و علاقه‌ی من در اومده بود. یه جورهایی تبدیل شده بود واسه من به عنوان یه وسیله، وسیله‌ای که خودم رو ثابت کنم که من هم هستم، که منم در زندگیم یه کاری می‌کنم که شماها نمی‌کنین، یا به خوبی من بلد نیستین. در تقلای توجه بودم، در تقلای اثبات خودم با پذیرش بقیه. آدم‌های زیادی دور و برم بودن، آدم‌هایی خیلی هدف محور و خیلی هیجان‌انگیز. یه چیزهایی رو در زندگیشون تثبیت کرده بودن، هدف‌هایی داشتن، توی یه چیز غیر درسی هم خیلی خوب بودن. ساز می‌زدن، توی گروه‌های مدرسه تثبیت شده بودن و خیلی چیزهای این‌جوری دیگه. من ولی این‌جوری نبودم، هنوز هم نیستم. ولی می‌خواستم خودم رو ذوب کنم و قالب بزنم توی اون قالب تعریف شده، توی اون عرف‌ها. 
این‌جوری شده بود که یه دفعه‌ای از یه جایی کتاب خوندن یه بعد دیگه‌ای پیدا کرد، یه بعد اثبات و این‌که من بگم من هم یه passion تعریف شده دارم. این‌جوری شد که یه سری کتاب‌ها رو برای اثبات این قضیه می‌خوندم، می‌خوندم چون که توی شهر کتاب‌ها بود، چون که من باید می‌دونستم و می‌خوندم هر کتابی رو که همه خونده بودن. اون تبدیل شده بود به تعریف من. توی اون دوره بود که پال استر هم خوندم، ولی
پال استر توی اون دوره‌ها هیچ وقت دنیای من نبود.
دنیای آمریکایی که در کتاب‌های پال استر تعریف شده بود، عجیب، پردلهره، خاکستری و بازدارنده بود. دنیای تقلای بی‌وقفه‌ی خفه کننده بود. ولی خب باید می‌خوندم، عین یه وظیفه‌ی خشک. 
اون دوره، اون مدرسه و خیلی چیزها گذشت. ولی تصویر دنیا پال استر پاک نشد. تشویشش میومد توی خواب‌هام بعضی وقت‌ها، و وقتی این مهاجرت شروع شد، پررنگ‌تر از همیشه جون گرفت، از خواب به بیداری کشیده می‌شد. توی اون شب‌های لعنتی خوابگاه، اون روزهای تنهایی اول، شبحی بود که دنبال می‌کرد من رو. شبح ترس‌ها و وحشت‌های قدیمی و دنیای جدید. توی این سه سال و خرده‌ای ذره‌ای ولم نکرده بود، بود همیشه شاید تا خود امروز. 
چند وقت پیش بود که توی Goodreads quote of the day این اومد، این تبدیل شده بود به دوست من واسه وقت‌های خستگی. واژه‌هاش حس یه سرسره‌ی خوب رو داشتن. یه سرسره‌ی فکری لذت‌بخش برای وقت‌های خستگی. 
رسید به امروز که برای خسته نباشی از شب بیداری برای م این رو فرستادم، و یه دفعه امروز تبدیل به یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگیم شد. به یه پوینت واضح، و established. باید در پرسپکتیو به امروز نگاه کرد، و باید با پال استر آشتی کرد.
حتی با این وبلاگ هم همین‌طور. 
دلم می‌خواد دوباره بخونم، بنویسم To let the others live my life and myself to live the life of the others.

Sunday, February 26, 2012

The Fantastic Flying Books of Mr. Morris Lessmore



این انیمیشن کوتاه من رو دیوونه کرد... این انیمیشن داستان من کتابهام بود و این که چقدر دلم براشون تنگ شده. چقدر وقته که یه کتاب رو نگرفتم دستم و دیوانه‌وار توی دنیاش غرق بشم... چقدر وقته که اون کتابخونه و کتاب‌های همیشه حامیم نیستن. چقدر وقته که دنیام خاکستری شده... 
اون‌جاییش که داشت روی کلمه به کلمه و خط به خط اون کتاب قدیمی می‌دوید و لیز می‌خورد، با یه سرعت باور نکردنی با یه شور بی‌پایان، دلم داشت غش می‌رفت واسه روزهایی که این کار رو می‌کردم... دلم شور می‌زد برای کتاب‌هام که خیلی وقته کسی با شوق کلمه به کلمه‌شون رو جذب نکرده... دلم برای تنهاییشون می‌سوزه.... هیشکی نمی دونه در خیال اون کتابخونه چه خبره. هیچ آدم دومی تا به حال وارد دنیای پشت اون کتاب خونه نشده. می‌دونم حالِ کتاب‌خونه‌ام بده، ولی حال من هم هیچ خوش‌تر از اون نیست. 
نمی‌دونم، از وقتی که اومدم آمریکا کتاب خوندن سخت شده، یه جورهایی زجر شده و در این دو سه ماه اخیر تبدیل شده به آخرین کاری که انجام می‌دم. این یه جورهایی شبیه یه مرگ تدریجی هست واسه من... بیست سال هست که دلپذیرترین لحظه های زندگی من رو کتاب‌هام تشکیل دادن.... شادترین و آزادترین لحظه‌های زندگیم... البته که بدون اون ها زندگی من خالی می‌شه ... البته که تاب نمی‌آرم... البته که گیج می‌شم... غصه‌دار می‌شم. 
آخرین کتابی که یه سر خوندم The Bell Jar بود توی تابستون و دیوانه‌ام کرد. بعد از اون همین‌جور کتاب‌های مختلف رو خوندم ولی هیچ شبیه خوندن‌های من نبود. خودم رها نکردم توی دنیاشون، یه فاصله‌ای حفظ کردم با همه‌ی کتاب‌هایی که این چند وقت خوندم، یه جوری که برخلاف همیشه نه من به این کتاب‌ها تعلق دارم و نه این کتاب‌ها به من....
ولی مساله این‌جاست که تو ایران من یه دنیای واقعی داشتم، یه زندگی واقعی، پر از آدم‌های واقعی . البته که می‌چسبید غرق شدن در یه دنیای دیگه، البته که لذت‌بخش بود کتاب خوندن و دنیای تنها وفردی گوشه‌ی اتاقم. 
ولی این روزها، از وقتی که آمریکا شروع شده، زندگی واقعی تبدیل شده به تنها بودن، به تاب خوردن در خیال‌های تنها، دوست‌های مجازی، ارتباط‌های مجازی هر از گاهی و اجبار تنهایی گوشه‌ی اتاق. البته که دیگه یه بار مضاعف رو نمی‌کشم، دلم یه سری دوست مجازی دیگه نمی‌خواد. دلم حضور می‌خواد. دلم زندگی کردن با آدم‌ها می خواد نه با شخصیت‌های کتاب. دلم مکالمه دو طرفه می‌خواد. 
البته که سخت می‌شه کتاب خوندن، البته که دور می‌افتم از بهترین دنیایی که داشتم، البته که نه تنها یه قسمت بلکه کل شادی‌های زندگیم رو از دست می‌دم.
البته که دنیام خاکستری می‌شه، درست مثل اون فیلم. 
باد همه چیز رو برده، و من روی یه دنیای ویران قدم می‌زنم و حتی حاضر نیستم دنبال کتاب‌هام برم، شاید که رنگ بیاد تو این زندگی... 
شاید هم باید گفت که من هم دارم سرگردون راه می‌رم، شاید راهی به دنیایی باز بشه، شاید رنگ فقط سراب نباشه، شاید که فقط یه حقیقت دور باشه...

Saturday, December 3, 2011

بی‌تابِ خیابان‌های تهران هستم.

توی تخت خوابیده بودم و کتاب‌های محدود توی کتابخونه‌ی این‌جام رو نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به این کتابِ یوسف آباد، خیابان سی و سوم.
کتابی نبود که انقدر خاص باشه که بخوام با خودم بیارمش، شاید توصیف‌های اون خیابون‌های آشنای وسطش بود که وسوسه‌ام کرد، شایدم دوره‌ای که خوندمش. نمی‌دونم به هرحال الان جزو گنجینه‌ی کتاب‌های فارسی من هست. 
یوسف آباد، خیابان سی و سوم
چاپ پنجم
سینا دادخواه
نشر چشمه
شابک: ۶-۶۱۳-۳۶۲-۹۶۴-۹۷۸
قیمت ۲۵۰۰ تومان

کتاب ۱۱۴ صفحه هست. پارسال بود، اون یه ماهی که بین امتحان‌ها و جواب دانشگاه برگشته بودم ایران. شقایق گفت که بخونمش، گفت که جالب‌ترین ویژگیش این هست که شهر رو آورده تو داستان. مطمئن نیستم ولی تا جایی که یادم میاد از خود چشمه خریدم، بعد هم سوار اتوبوس‌‌های هفت‌تیر پارک‌وی شدم رفتم خونه‌ی مادربزرگم، بعد از ناهار بود، برعکس ولو شدم رو تخت اتاق وسطی، تو اون نور غیر دلپذیر ولی آشنای بعد از ظهری اتاق وسطی. یه ساعت و خرده‌ای طول کشید، تا همه از چرت بعد از ظهر برای چایی بیدار شن تموم کردمش. نویسنده ۲۷ ساله است، و خب از نسل ما حساب می‌شه، هرچند که دهه‌ی شصتی‌ها عار دارن از بُر خوردن با هفتادی‌ها ولی خب. خود لحن و جریان داستان گیرایی بی‌نظیری نداشت برای من. تا حد خیلی زیادی عامیانه بود و حتی یه جورهایی مشتری جمع‌کن . ولی روزها و صحنه‌هایی که توصیف کرده بود آشنا بود، یعنی تا حد خوبی تصویری بود. از صحبت‌هاش از دانشگاه تهران گرفته، تا پاساژها، خیابون‌ها، کافه‌ها، اکباتان، توچال، میرداماد، میدان مادر، فرودگاه مهرآباد، کوچه برلن، وصال، نیاوران، میدان آرژانتین، بزرگراه‌ها، ویلای دماوند، خانوم پیشبند یشمی کافه‌گالری، همه یه میلیون تصویر دلپذیره. یوسف‌آبادش که انگار قشنگ دارم وسط اون کوچه‌های خاکستری و ساختمون‌های آجری زرد و درخت‌ها و خونه های جورواجور کلاسیک تهران راه می‌رم. نمی‌دونم توصیف‌های این کتاب قوی بود، یا فقط تنها قوتش اسم آوردن از این‌ها بود و من با خاطره‌ها و فکرهای داشته‌ی خودم می‌تونستم دقیق بازسازی کنم، انگار که سکانس‌های فیلم باشه. 
هرچند که از لحن و از واژه‌های استفاده شده حقیقتاً لذت خاصی نبردم ولی تقسیم‌بندی فصل‌ها و راوی‌های مختلف رو دوست داشتم. بعضی وقت‌ها هست که آدم وقتی داره یه کتابی رو می‌خونه، دلش از لحن دانای کل به هم می‌خوره و نیاز به چندین اول شخص داره. الان یادم نیست کتاب‌های دیگه‌ای رو که این‌جوری بودن ولی این کتاب این اول شخص‌های منحصر به فردش رو داره. البته من شخصیت‌پردازی‌ها رو دوست نداشتم، یعنی برعکس شهر که خیلی آشنا و منحصر به فرد تصویر شده بود، شخصیت‌ها برای من دراماتیک و غیرواقعی بودن، و از غیرواقعی سوررئال منظورم نیست، دقیقاً منظورم غیرقابل قبول هست.  ولی به هرحال تلاش جالبی بود، الان دیگه یادم نیست و برام تا یه حدی مازوخیستی هست که بشینم دوباره بخونمش چون خیلی تهران داره، ولی تصویرهای مردهاش برام قابل قبول‌تر از زن‌ها بود. و این عجیب بود برام که انقدر واضح می‌شد مرد بودن نویسنده و لمس نکردن احساس‌های زنونه‌اش رو دید.
 فرار کردم از نوشتن یه قسمتیش ولی راه فراری نیست:‌ این کتاب رو در یه دوره‌ای خوندم که در یه شیفتگی عجیبی به سر می‌بردم، و نمی‌تونم بگم هنوز ازش خلاص شدم ولی خب الان فقط نکته اشاره به خاطره‌های اون کتاب هست نه چیز دیگه. باید این یه کلام رو بنویسم، چون پررنگ‌تر از هرجمله‌ی دیگه‌ای از این کتاب تو ذهنم مونده:‌ 
...درست روبه‌روی بیمارستان دی، ندا زد زیر گریه...
...می‌گفتم میس‌ جودی ابُت، حامد جرویس پندلتون نیست...
و من عجیب وسوسه می‌شم یه ''تو'' وسطِ ''پندلتون'' و ''نیست'' بذارم.
شاید این جمله، این داستان، این بحران یکی از عجیب‌ترین قسمت‌های ملموس این کتاب برای من بود. حداقل تو اون دوران که من یه دختر هیجده‌ ساله بودم که داشت نوزده سالم می‌شد. 
ولی همون‌طور که شقایق گفت:‌ کتاب هیچی نداره جز آوردن شهر در ادبیات. یه جورهایی حس ورق زدن تهران رو میاره. به هرحال این حضور شهر، خوندن کتاب رو لذت‌بخش می‌کنه.

Sunday, November 20, 2011

کاستور و پولوکس

دوست بازیافته
فرد اولمن
ترجمه: مهدی سحابی
چاپ چهارم
انتشارات ماهی
شابک: ۹-۱۷-۹۹۷۱-۹۶۴-۹۷۸

یه ظهر خرداد بود با بچه‌های پزشکی ناهار رفته بودم بیرون... کافه میرا...
هدیه داشت یه کتابی می‌خوند: از این کتاب کوچولوهای ماهی بود با سبز روش نوشته بود دوست بازیافته، یه عکس نصف شده روش بود بین دو تا عکس یه مهر بود که روش صلیب شکسته معروف بود... خب اسم آلمانی فرد اولمن و این تصویر کاملاً آدم رو متقاعد می‌کنه که باید راجع به چی باشه... صفحه اول داستان رو که باز کنی خود به خود جذب شدی و تا ته رفتی:
در فوریه ۱۹۳۲ به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از یک چهارم قرن، بیش از نه هزار روز دردناک و از هم گسیخته از آن هنگام گذشته است؛ روزهایی که رنج درونی یا کار بی‌امید آن‌ها را هرچه تهی‌تر می‌کرد؛ سال‌ها و روزهایی که برخی از آن‌ها پوچ‌تر از برگ‌های پوسیده‌ی درختی خشک بود.
روز و ساعتی را به خاطر می‌آورم که برای نخستین بار چشمم به پسری افتاد که از آن پس مایه‌ی بزرگ‌ترین شادمانی و بزرگ‌ترین سرگشتگی من شد. ساعت سه‌ی بعد از ظهر روزی تیره و گرفته از زمستان خاص آلمان بود.
اولین کاری که می‌شه تصویرسازی شخصیه... منم اولین بار دیدنش رو یادم میاد، منم از اون روز لعنتی همین‌جور شماره دارم ، مال من دو تیکه شد روزی که دیگه ندیدمش روزی که همه چیز از هم پاشید. تک تک کلمه‌هاش واقعیه... تک تک کلمه‌هاش همین‌قدر ساده است که تو فکر می‌کنی این فقط از دفتر خاطرات یه نوجوون ۱۶ ساله می تونه در اومده باشه... هیچ نمی‌تونی باور کنی که این داستان باشه، این رو ساخته باشه.... خیلی دلم می‌خواد که مطمئن باشم از این‌که این جوری که در فارسی حس می‌شه، دقیقاً همونیه که در انگلیسی بوده... اصولاً که ملغمه‌ی جالبیه این ترجمه، نویسنده آلمانیه، کتاب به انگلیسی نوشته شده و این ترجمه از فرانسوی انجام شده. زندگی‌نامه‌ی این فرد اولمن هم خودش داستان جالبی هست که می‌تونید از این‌جا بخونید.. کتاب ۱۱۲ صفحه است و کف دست هم جا می‌شه!
و این کیفیت‌های فرهنگی در عنوان‌ها برای من خیلی خیلی جالب هست...
عنوان فارسی: دوست بازیافته
عنوان فرانسه: L'ami retrouve
عنوان انگلیسی: Reunion
به هرحال، این کتاب بی‌نظیر با شروع پرتشویش دوستی‌شون شروع می‌شه، روزهای بی‌نظیر رو به صورت می‌آره، تا می‌رسه به روزهای آشوب:
و پایان کار چندان طول نکشید. توفانی که از مشرف برخاسته بود به منطقه‌ی شوآب نیز رسید. خروش آن بالا گرفت و گردبادی عظیم شد...
روزهای آشوب خیلی سریع، همون‌طور که واسه هممون تند می‌گذره می‌گذره و می‌رسه به جمع‌بندی آخر...
... در نهایت همه‌ی ما بدون استثنا در زندگی ناموفقیم، و همه‌مان چیزی بیش از موجوداتی از یک زیرگونه‌ی پست نیستیم. نمی‌دانم کجا خواندم که ((مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین می‌برد و به ما نشان می‌دهد که در نهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همه چیز بیهوده است.)) آری ((بیهوده)) تعبیر درستی است. با این همه فکر می‌کنم نباید از زندگی ناراضی باشم؛...
بعد از این یک فصل دیگه هست، شبیه فصل‌هایی که آخر یه چیز تا ابد کش پیدا کرده هست و فکر کنم بیش‌تر آدم‌ها حداقل یه دونه از این‌ها رو تو زندگی داشته‌اند. برای من و اون دوست از دست رفته هنوز نرسیده ولی شاید...
...اعدام.))

Monday, July 4, 2011

؟وانگهی که دیده است کسی از پیروزمندان حساب بکشد

هی میام این‌جا و سعی می‌کنم بین چهل و سه تا نوشته‌ام یکی رو انتخاب کنم که پابلیش کنم ولی از اون‌جایی که هیچ معلوم نیست که کی دوباره برگردم این کار رو نمی‌کنم چون اون وقت شیش برابر این کوفتی که هست انتظار باید بکشم، چون یه بهانه دیگه هم اضافه می‌شه...
ولی تو کتابخونه این‌جا هم یه چیزهایی به هم می‌رسه... پس دوباره شروع می‌شه، چون برخلاف اون در جستجوی واژه‌های لعنتی این‌جا رو دوست دارم و نمی‌خوام به گند بکشمش...
تا الان همه‌ی این‌هایی که ازشون نوشتم تا قبل از اون سال لعنتی پیش‌دانشگاهی بود و اصلاً دنیام و دیدم و حتی خودم یه چیز دیگه بودم، هنوز یه ویرانه درست نکرده بودم که دوباره بخوام از اول بسازمش و کلاً‌ بین همه‌ی خاکستری‌ها نارنجی‌هایی بود و اصولاً نارنجی و خاکستری وجود داشته، از بعد از پیش دانشگاهی رنگ‌ها معنی‌هاشون عوض شده، رنگ‌ها خود رنگ شدن... اون‌قدر که می‌تونم بگم این کتاب دقیقاً قرمز و سرمه‌اییه با زمینه‌ی سپیا!



مرگ کسب و کار من است
۷۰۰۰ تومان 
از یه کتابفروشی توی پاسداران بالاتر از دولت اسمش رو هم یادم نیست حتی
وسط لحظه‌های لعنتی انتظار واسه یه چیز احمقانه که تا آخر عمرم خوشحال نخواهم بود ازش...
انتشارات نگاه
روبر مرل
ترجمه: احمد شاملو
وقتی این کتاب رو خوندم خیلی وقت بود که یه کتاب بالای ۲۰۰ صفحه نخونده بودم، تابستون بود و دم اومدن، روزهای عجیبی بود که از خیلی چیزها قطع شده بودم و تنها تراپی واقعی که برام وجود داشت تلفنم بود با آهنگ‌های توش که می‌ذاشتم تو گوشم با یه دنیا فکر و ترس راه می‌رفتم و همه چیز رو دقیقاًِِ ثبت می‌کردم، به یه دلیل فوق احمقانه هفته‌ای فکر کنم حداقل دو روز باید می‌رفتم یه جایی تو دولت ۲ ساعت زودتر از خونه راه می‌افتادم وهمه‌ی راه جردن تا دولت رو پیاده می‌رفتم... هر روز هم از یه طرفی، یه بار از کنار صدر می‌رفتم تا تو شریعتی و از شریعتی می‌رفتم تو دولت و تا تهش می‌رفتم، یه روز از ولی‌عصر می‌رفتم بالا از تجریش می‌رفتم تا میدون قدس و بعد شریعتی رو می‌رفتم پایین، یه روزای دیگه‌ای بود که ولی‌عصر رو می‌رفتم پایین از میرداماد، از کوچه‌های مختلف می‌رفتم... و حتی یه بار یه کار احمقانه کردم ، رفتم تا میرداماد و میرداماد رو رفتم تا میدون قدس و از اون‌جا رفتم از نیاوران و از نیاوران پاسداران و پاسداران رو رفتم پایین... می‌شد که سه چهار ساعت راه برم و همه‌ی این راه فکر بود، اگه بود، بعدش چی بود... روزهای لعنتی احمقانه‌ای بود، کنکور کوفتی بلاخره تموم شده بود و من لعنتی‌تر از همیشه بودم و مردد...
یکی از این روزهای کوفتی بود که وقتی رسیدم اون‌جا مجبور شدم که یه یه ساعت صبر کنم چون آقای .... دیر تشریف آورده بودن، مثه صد هزار مرتبه‌ی دیگه... عصر بود با تمام کیفیت عصرهای تابستونی تهران، گرم و خفه‌کننده و فرساینده... کتابفروشی به هیچ عنوان شکلی نبود که من در حالت عادی حاضر بشم برم توش، از این‌هایی بود که دقیقاً کتاب براش جنس بود در حد دفتر نقاشی اکلیلی باربی و پوه و کوفت و زهرمار... ولی خب در یک عصر با کیفیت فرساینده‌ی منتظر قابل تحمل بود، چون در چنین عصرهایی هر چیزی کم از معجزه نبود... نمی‌خواستم کتاب بخرم چون که شدیداً‌ در تنگنای مالی آخر ماه بودم با یه عالمه خرج اضافه، و شب هم یه جایی قرار بود برم و با این تاخیر یک ساعته حقیقتاً نیاز داشتم که آژانس بگیرم، می‌خواستم صرفاً یه کتابی رو ورق بزنم... ولی خب مقدمه‌ی شاملو جذاب‌تر از یه شام مسخره است...
مرگ کسب و کار من است
روبر مرل
'' این کجا بود، 
من یه کتابی ازش خوندم
آهان یادم اومد، قلعه‌ی مالویل... از آقای انتشارات سحر هم خریده بودم، سوم دبیرستان
آره آره، یادمه... اوه احمد شاملو... ''
واسه یه کنکوری جوش جوشی بعد از یه سال هیچ غلط آدمانه‌ای نکردن این هیجان‌ها کافیه واسه برگشتن به دنیایی که دوسش داره، روبر مرل و احمد شاملو...
کتاب رو باز کردم و مقدمه‌ی بی‌نظیر شاملو رو خوندم... دقیقاً‌ مسخ کننده بود :
این کتاب زندگی‌نامه‌ی یک جلاد مدرن است(در سال ۱۳۵۲) 
در تمام زندگی خویش یا زندان‌بان بود یا زندانی... 
شاملو در مقدمه توضیح داده راجع به این‌که رودلف لانگ، قهرمان کتاب در حقیقت همون رودلف فرانتس هوس  هست و تیکه‌هایی از ویلیام شایرر آورده در باره هوس...
بعد اومده کلاًِ یه بحث خیلی جالب کرده، در باب مقایسه آلمانی‌ها و هولوکاست و اردوگاه مرگشون با آمریکایی‌ها و بمب‌های اتمیشون 
آیا فاتح یا مغلوب بودن در نفس جنایت تغییری می‌دهد؟ 
یه روایت از انجیل آورده با این جمله: (( نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد))
خلق سرافکنده دور شد.
خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم در ذهن قاتل‌ها، عامل‌های جنگ و از این نوع آدم‌هایی باشم که مرگ کسب و کارشون هست و ببینم که بابا جان چطور ممکنه چنین چیزی که به این سادگی این‌همه رشته رو پاره کنی... شاملو گفته:
هیتلر همیشه در توجیه هر جنایتِ دیگر می‌گفت:
- فکرش را هم نکنید آقایان. این هم جزیی از اقدامات دولت است در جهت چهار میخه کردن قدرت قانونی حکومت. وانگهی که دیده است کسی از پیروزمندان حساب بکشد؟
این تنها قانون دنیایٍ سیاست، مقدس‌ترین قانون دنیای سیاست است که دست اندر کارانش همه افراد یک خانواده‌اند با سلیقه‌یی واحد و ترتیبی واحد و منطقی واحد.
...
... پس چطور وقتی بمب اتمی آمریکا، هیروشیما را تا آخرین سلول عصبی در هم می‌شکند نه فقط عین خیال‌تان نیست بلکه آن را کبوتر سفید با بال‌های صلح و آشتی در نظر مجسم می‌کنید
 تو که این قدر سرت می‌شود بگو ببینم: ظرفیت کشتاری کدام‌یک از اردوگاه‌های تمرکز ما آلمانی‌ها توانسته بود به یکی از بمب‌های شما برسد؟
... خودت هم خوب می‌دونی در دنیا دو دسته آدمیزاد، دوتا نژاد بیش‌تر وجود ندارد: آن‌هایی که بمب می‌اندازند و آن‌هایی که کشتارگاه علم می‌کنند این‌ور، آن‌هایی که بمب تو سرشان می‌افتد و آن‌هایی که تو کشتارگاه ریغ رحمت را سر می‌کشند آن‌ور. همین و بس!
قرن بیستم دست‌کم این‌ یکی خاصیت را داشت که توانست حقیقت‌ را تو کله‌ی پوک آدمیزاد جماعت فرو کند و به‌اش بفهمونه که یک قهرمان لاهوتی نیست و جسمی یزدانی و روانی فسادناپذیر ندارد؛ بلکه ذره‌ی ناچیزی است از جسمی مفلوک، که در فضای بین کواکب سرگردان است و گرفتار دست و پا بسته‌ی جنگ ازلی ابدی وقفه‌ناپذیری است که در آن حق همیشه با طرفِ قوی‌تره...
بعد یه تیکه مسخ‌کننده داره از همین کتاب مرگ دیگران اثر میشل راشلین که باید بخونیدش واقعاً تحمل نوشتنش رو ندارم، اونم در این عصر لعنتی یخ‌زده مسموم تابستون...
کلاًِِ‌ این مقدمه کشنده است، کاملاً شاملو هست با تمام فکرهای رهای رهاش...دید کلی‌نگر مسلطش، حکم صادر کردن‌های اصیلش...
خود کتاب با دیکتاتوری خانگی عجیبی آغاز می‌شه و مذهب‌گرایی سخت‌تر و هزاربار عمیق‌تر از تمام جهل وخرافات‌های فرهنگی، دینی خودمون... یه پدر دیکتاتور، یه پسر وحشت‌زده، حامیان ساکت مؤنث...
شروع کتاب دیکتاتوری و بازخواست خانگیه و آخرش دیکتاتوری و محاکمه جهانی... فرقی نداره از همین کوچیک تا بزرگش می‌ره، عین واقعیت موجود در همه‌ی جامعه‌های بسته‌مونه... تو کل این زمینی با این جاذبه محدود کننده، با‌ آدم‌هایی که جذب مغناطیس زمین شدن، چیزی جز این انتظار نمی‌ره...
دید همه‌شون همینه: کلمه چندان اهمیتی ندارد.
این کتاب از نوجوونی این افسر شروع می‌شه و لحظه‌ لحظه زندگیش رو با دید اول شخص نوشته... این هم از هوشمندیه نویسنده است راه دیگه‌ای نداره که شما رو بکشونه در این لحظه‌های کشنده، هیچ راه دیگه‌ای واسه تصویر روان‌شناختی از این موجود نیست... لحظه‌ به لحظه رو جلو می‌رید باهاش...
این کتاب رو توی یکی از عصرهای منتظر فرساینده تهران خریدم، در هواپیما به طرف آمریکا شروع کردم و تو ماشین در جنوبی‌ترین قسمت آمریکا تموم کردم، ته ته فلوریدا، کیوست... جهنمی رو ته دنیا تموم کردم، ساده‌ترین بیان اینه که یه جاهایی دقیقاً دل از حلقم در اومد و از اون‌جایی که به تازگی این فیلم رو دیده بودم واسه خیلی از جاهاش تصویرسازی قوی‌ای داشتم... 
اعتراف می‌کنم هیتلر رو ستایش می‌کنم و بهش ایمان دارم، می‌ترسم ازش در عین یک عشق عجیب، از اون‌ نوع‌هایی که آدم‌ها به رهبرهای بزرگ جهان دارن، واسه من بزرگ‌ترین رهبر جهان بوده و هست... وجودی از این گسترده‌تر ندیدم و حضوری پرابهت‌تر، آدم‌ها هنوز احساسات شدیدی پیدا می‌کنن با شنیدن اسمش: خواه ترس باشه، خواه خشم، خواه مسخ... به عنوان یک موجود بودنی بود در بیش‌ترین ابعادی که بودن معنی داشت...
جریان کتاب عجیب کشنده است، عجیب...

Monday, May 30, 2011

وجود خارجی ندارد و دسته‌ی وجودهای خالی ما

- من مسائل را به این شکل نمی‌بینم. برای من برعکس همه چیز بیش از اندازه تقسیم‌بندی شده و تابع مقررات است... کیفیت‌های روحی برجسته و سلحشوری‌های زیادی را می‌بینم، ولی همه‌چیزتان عاری از شور و شوق است... به طور مثال در این ارتش شوالیه‌ای هست که وجود خارجی ندارد!‌ باور کن از فکر آن تنم می‌لرزد... با این همه، تحسینش می‌کنم. هرکاری را در حد کمال انجام می‌دهد، بیش از آن‌چه اگر واقعاً وجود داشت، اعتماد ایجاد می‌کند. تا حدی می‌توانم درک کنم که چرا برادامانت... این آژیلوف به طور قطع بهترین فرمانده ارتش است...
....
- ول کن بابا!‌ همه‌ی این‌ها قلابی است... هیچ چیز وجود ندارد،نه خودش، نه کارهایی که می‌کند، نه حرف‌هایی که می‌زند، همه این‌ها هیچ در هیچ است...
....
-.... در این‌جا حتی اسم‌ها هم قلابی  است. اگر بخواهم می‌توانم همه‌ی این کاخ‌های پوشالی را فرو بریزم! حتی یک وجب خاک هم باقی نخواهد ماند که پای‌مان را رویش بگذاریم
- یعنی هیچ چیز وجود ندارد که بتواند مصون بماند؟
- چرا شاید... دور از این‌جا.





شوالیه ناموجود
قیمت ۱۶۰۰ تومان
فکر کنم شهر کتاب نیاوران، یک عصر جمعه به جای سینما... با اون آقایی که من اون‌جا خیلی دوستش داشتم...
سال اول دبیرستان
ایتالو کالوینو
ترجمه پرویز شهدی
۱۷۵ صفحه
شابک: ۴-۰۵۱-۳۶۲-۹۶۴
سال اول بود و باز کلاس‌های ادبیات داستانی و خانم فرهنگی... فکر کنم از اون‌جا بود که سر یکی از کلاس‌ها یه تیکه از بارون درخت‌نشین رو برامون خوند ... بعد از اون دوره‌ی ایتالو کالوینو شروع می‌شد... اون دوره کتاب‌ خوندن‌های من به این صورت بود که یه نویسنده محبوب می‌شد و دیگه دور دور اون بود تا تمام آثار ترجمه شده‌اش تموم می‌شد، گاهی علاقه، به آثار ترجمه نشده‌ی گرون هم می‌کشوندم!
اصولاً یه سادگی خیلی خوبی در لحنش بود و نکته جالب توجه هم این بود که در تمام آثارش، با وجود این‌که ترجمه‌های مختلف بودند باز هم، این سادگی حفظ شده بود ... در شناسنامه این کتاب عنوان اصلی ثبت نشده در نتیجه من نمی‌دونم که از ایتالیایی ترجمه شده یا انگلیسی... در هیچ کدوم از این همه مترجم مختلف هم به این پرداخت نشده که این ترجمه‌ها از کدوم زبون بوده، واسه من این نکته واقعاً مهمه... به هرحال ... نثرش خیلی عجیبه و جالب‌ترش واسه من اینه که بیش‌تر این ترجمه‌ها اون سادگی رو حفظ کردند... ولی سادگیش یه جور ادیبانه‌ای خاصه... نمی‌دونم چه جوری می‌شه گفت... به هرحال لحن راویانه خوبی داره...
داستان با معرفی نجیب‌زاده‌های فرانسوی شروع می‌شه... آخرین نجیب‌زاده آژیلوف با زره سفید و پرهای رنگی رنگی کلاهشه...
شارلمانی گفت: '' عجب، عجب، به حق چیزهای نشنیده و ندیده! و شما که وجود خارجی ندارید چگونه از عهده‌ی انجام وظایفتان بر می‌آیید؟''
آژیلوف گفت:''‌ به نیروی اراده قربان، و با ایمان به هدف مقدسی که در پیش داریم''
یه تیکه هست اول فصل ۴ که من حقیقتاً دوستش دارم البته به عنوان یه دختر ۱۹ ساله نیمه احمق نه یه دختر ۱۵ ساله تماماً‌ احمق:
''دنیا، در آن روزگاران قدیم که داستان من اتفاق می‌افتد، هنوز پر بود از حوادث پیش‌بینی نشده؛ بارها اتفاق می‌افتاد که آدم در برابر واژه‌هایی، آگاهی‌‌هایی، اساس و شکل‌هایی قرار می‌گرفت که به هیچ وجه با واقعیت مطابقت نداشت؛ در عوض دنیا پر بود از اشیا، نیروها و افرادی که هیچ چیز، حتی یک اسم آن‌ها را از بقیه متمایز نمی‌کرد: خلاصه، دوره‌ای بود که اراده‌ی سرسختانه زنده بودن، ردپایی از خود باقی گذاشتن و دست به گریبان شدن با هرچه که وجود داشت، بیشتر اوقات به کار نمی‌آمد. حقیقت‌ را بگویم بیش‌تر مردم نمی‌دانستند چه بکنند: بعضی‌ها خیلی نادان بودند، خیلی تیره‌روز، و بعضی‌ها آن‌قدر مزایا در اختیار داشتتند که نیازی به‌ آن احساس نمی‌کردند، به نحوی که پاره‌ای از آن‌ها می‌رفتند جایی نامعلوم خودشان را سر به نیست می‌کردند.'' 

به هرحال نکته‌ی هیجان‌انگیز این کتاب دقیقاً به اینه که هم به قدر کافی جذاب و سرگرم‌کننده بود که دختره‌ی احمق ۱۵ ساله دوستش داشته باشه و هم اون‌قدر ظریف عمیق و جذاب بود که یه دختر یه کم آدم‌تر ۱۹ ساله دوستش داشته باشه... داستان آژیلوف که با طنز ویژه‌ی ایتالو‌کالوینو درست شده، داستان جالبیه... جامعه‌ای که کالوینو تصویر کرده و اون رو نسبت داده به دوره‌ی جنگ‌های صلیبی عین جامعه‌ی کنونی خیلی جاهاست، اصولاً انگار که یه جامعه‌ای متصل به بشر که در همه‌ی نسل‌هاش وجود داشته ... یک شوالیه ناموجود حضوری هزاربار مؤثرتر و مفیدتر از صدتا شوالیه چاق پرطمطراق با اصل و نسب داره... در عین حال این شوالیه ناموجود دید دانای کل رو داره، چون همه‌ی اون حضورها رو با تحقیر نگاه می‌کنه و واقعی... بعضی وقت‌ها هم با حسرت ولی دید جالبی می‌ده ... خستگی و ادامه آژیلوف عین خستگی و ادامه دادن همه‌ی آدم‌هاست فقط فرقش اینه که آژیلوف می‌دونه و اونا\ما نمی‌دونیم که این یه سیکله بدون تموم شدن، تا وقتی که آدم‌ها این‌جورین، انگار یه چیز دارن به اسم اراده ولی این یه اسم ناموجوده که غیر ممکنه به عمل درآد ولی این شوالیه ناموجود این نیست:
-شوالیه، شما مدتی چنین طولانی مقاومت کرده‌اید و فقط به نیروی اراده توانسته‌اید کارهایی انجام دهید که انگار واقعاً وجود داشته‌اید

ماها با این بدن‌های پر بدون اراده داریم گند می‌زنیم به دنیامون، با هیچ‌کاری‌هامون، با اراده نداشتنمون
داستان‌، داستان شیره مالیدن‌های بشر سر خودشه...
شدیم یه مشت وجود خارجی خالی به جای یه زره خالی با وجود داخلی ...
مثه این‌که این ساد‌ه‌ترین راه معنی کردن کلمه‌هاست، گذاشتنشون کنار متضادشون، شایدم تنها راه واسه واژه‌های پیچیده سرگردان...
این دنیای ایتالوکالوینویی که تو مساله‌ها دقیق می‌شه و به هوشمندانه‌ترین شکل ممکن نشونشون می‌ده...