Saturday, December 3, 2011

بی‌تابِ خیابان‌های تهران هستم.

توی تخت خوابیده بودم و کتاب‌های محدود توی کتابخونه‌ی این‌جام رو نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به این کتابِ یوسف آباد، خیابان سی و سوم.
کتابی نبود که انقدر خاص باشه که بخوام با خودم بیارمش، شاید توصیف‌های اون خیابون‌های آشنای وسطش بود که وسوسه‌ام کرد، شایدم دوره‌ای که خوندمش. نمی‌دونم به هرحال الان جزو گنجینه‌ی کتاب‌های فارسی من هست. 
یوسف آباد، خیابان سی و سوم
چاپ پنجم
سینا دادخواه
نشر چشمه
شابک: ۶-۶۱۳-۳۶۲-۹۶۴-۹۷۸
قیمت ۲۵۰۰ تومان

کتاب ۱۱۴ صفحه هست. پارسال بود، اون یه ماهی که بین امتحان‌ها و جواب دانشگاه برگشته بودم ایران. شقایق گفت که بخونمش، گفت که جالب‌ترین ویژگیش این هست که شهر رو آورده تو داستان. مطمئن نیستم ولی تا جایی که یادم میاد از خود چشمه خریدم، بعد هم سوار اتوبوس‌‌های هفت‌تیر پارک‌وی شدم رفتم خونه‌ی مادربزرگم، بعد از ناهار بود، برعکس ولو شدم رو تخت اتاق وسطی، تو اون نور غیر دلپذیر ولی آشنای بعد از ظهری اتاق وسطی. یه ساعت و خرده‌ای طول کشید، تا همه از چرت بعد از ظهر برای چایی بیدار شن تموم کردمش. نویسنده ۲۷ ساله است، و خب از نسل ما حساب می‌شه، هرچند که دهه‌ی شصتی‌ها عار دارن از بُر خوردن با هفتادی‌ها ولی خب. خود لحن و جریان داستان گیرایی بی‌نظیری نداشت برای من. تا حد خیلی زیادی عامیانه بود و حتی یه جورهایی مشتری جمع‌کن . ولی روزها و صحنه‌هایی که توصیف کرده بود آشنا بود، یعنی تا حد خوبی تصویری بود. از صحبت‌هاش از دانشگاه تهران گرفته، تا پاساژها، خیابون‌ها، کافه‌ها، اکباتان، توچال، میرداماد، میدان مادر، فرودگاه مهرآباد، کوچه برلن، وصال، نیاوران، میدان آرژانتین، بزرگراه‌ها، ویلای دماوند، خانوم پیشبند یشمی کافه‌گالری، همه یه میلیون تصویر دلپذیره. یوسف‌آبادش که انگار قشنگ دارم وسط اون کوچه‌های خاکستری و ساختمون‌های آجری زرد و درخت‌ها و خونه های جورواجور کلاسیک تهران راه می‌رم. نمی‌دونم توصیف‌های این کتاب قوی بود، یا فقط تنها قوتش اسم آوردن از این‌ها بود و من با خاطره‌ها و فکرهای داشته‌ی خودم می‌تونستم دقیق بازسازی کنم، انگار که سکانس‌های فیلم باشه. 
هرچند که از لحن و از واژه‌های استفاده شده حقیقتاً لذت خاصی نبردم ولی تقسیم‌بندی فصل‌ها و راوی‌های مختلف رو دوست داشتم. بعضی وقت‌ها هست که آدم وقتی داره یه کتابی رو می‌خونه، دلش از لحن دانای کل به هم می‌خوره و نیاز به چندین اول شخص داره. الان یادم نیست کتاب‌های دیگه‌ای رو که این‌جوری بودن ولی این کتاب این اول شخص‌های منحصر به فردش رو داره. البته من شخصیت‌پردازی‌ها رو دوست نداشتم، یعنی برعکس شهر که خیلی آشنا و منحصر به فرد تصویر شده بود، شخصیت‌ها برای من دراماتیک و غیرواقعی بودن، و از غیرواقعی سوررئال منظورم نیست، دقیقاً منظورم غیرقابل قبول هست.  ولی به هرحال تلاش جالبی بود، الان دیگه یادم نیست و برام تا یه حدی مازوخیستی هست که بشینم دوباره بخونمش چون خیلی تهران داره، ولی تصویرهای مردهاش برام قابل قبول‌تر از زن‌ها بود. و این عجیب بود برام که انقدر واضح می‌شد مرد بودن نویسنده و لمس نکردن احساس‌های زنونه‌اش رو دید.
 فرار کردم از نوشتن یه قسمتیش ولی راه فراری نیست:‌ این کتاب رو در یه دوره‌ای خوندم که در یه شیفتگی عجیبی به سر می‌بردم، و نمی‌تونم بگم هنوز ازش خلاص شدم ولی خب الان فقط نکته اشاره به خاطره‌های اون کتاب هست نه چیز دیگه. باید این یه کلام رو بنویسم، چون پررنگ‌تر از هرجمله‌ی دیگه‌ای از این کتاب تو ذهنم مونده:‌ 
...درست روبه‌روی بیمارستان دی، ندا زد زیر گریه...
...می‌گفتم میس‌ جودی ابُت، حامد جرویس پندلتون نیست...
و من عجیب وسوسه می‌شم یه ''تو'' وسطِ ''پندلتون'' و ''نیست'' بذارم.
شاید این جمله، این داستان، این بحران یکی از عجیب‌ترین قسمت‌های ملموس این کتاب برای من بود. حداقل تو اون دوران که من یه دختر هیجده‌ ساله بودم که داشت نوزده سالم می‌شد. 
ولی همون‌طور که شقایق گفت:‌ کتاب هیچی نداره جز آوردن شهر در ادبیات. یه جورهایی حس ورق زدن تهران رو میاره. به هرحال این حضور شهر، خوندن کتاب رو لذت‌بخش می‌کنه.

Sunday, November 20, 2011

کاستور و پولوکس

دوست بازیافته
فرد اولمن
ترجمه: مهدی سحابی
چاپ چهارم
انتشارات ماهی
شابک: ۹-۱۷-۹۹۷۱-۹۶۴-۹۷۸

یه ظهر خرداد بود با بچه‌های پزشکی ناهار رفته بودم بیرون... کافه میرا...
هدیه داشت یه کتابی می‌خوند: از این کتاب کوچولوهای ماهی بود با سبز روش نوشته بود دوست بازیافته، یه عکس نصف شده روش بود بین دو تا عکس یه مهر بود که روش صلیب شکسته معروف بود... خب اسم آلمانی فرد اولمن و این تصویر کاملاً آدم رو متقاعد می‌کنه که باید راجع به چی باشه... صفحه اول داستان رو که باز کنی خود به خود جذب شدی و تا ته رفتی:
در فوریه ۱۹۳۲ به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از یک چهارم قرن، بیش از نه هزار روز دردناک و از هم گسیخته از آن هنگام گذشته است؛ روزهایی که رنج درونی یا کار بی‌امید آن‌ها را هرچه تهی‌تر می‌کرد؛ سال‌ها و روزهایی که برخی از آن‌ها پوچ‌تر از برگ‌های پوسیده‌ی درختی خشک بود.
روز و ساعتی را به خاطر می‌آورم که برای نخستین بار چشمم به پسری افتاد که از آن پس مایه‌ی بزرگ‌ترین شادمانی و بزرگ‌ترین سرگشتگی من شد. ساعت سه‌ی بعد از ظهر روزی تیره و گرفته از زمستان خاص آلمان بود.
اولین کاری که می‌شه تصویرسازی شخصیه... منم اولین بار دیدنش رو یادم میاد، منم از اون روز لعنتی همین‌جور شماره دارم ، مال من دو تیکه شد روزی که دیگه ندیدمش روزی که همه چیز از هم پاشید. تک تک کلمه‌هاش واقعیه... تک تک کلمه‌هاش همین‌قدر ساده است که تو فکر می‌کنی این فقط از دفتر خاطرات یه نوجوون ۱۶ ساله می تونه در اومده باشه... هیچ نمی‌تونی باور کنی که این داستان باشه، این رو ساخته باشه.... خیلی دلم می‌خواد که مطمئن باشم از این‌که این جوری که در فارسی حس می‌شه، دقیقاً همونیه که در انگلیسی بوده... اصولاً که ملغمه‌ی جالبیه این ترجمه، نویسنده آلمانیه، کتاب به انگلیسی نوشته شده و این ترجمه از فرانسوی انجام شده. زندگی‌نامه‌ی این فرد اولمن هم خودش داستان جالبی هست که می‌تونید از این‌جا بخونید.. کتاب ۱۱۲ صفحه است و کف دست هم جا می‌شه!
و این کیفیت‌های فرهنگی در عنوان‌ها برای من خیلی خیلی جالب هست...
عنوان فارسی: دوست بازیافته
عنوان فرانسه: L'ami retrouve
عنوان انگلیسی: Reunion
به هرحال، این کتاب بی‌نظیر با شروع پرتشویش دوستی‌شون شروع می‌شه، روزهای بی‌نظیر رو به صورت می‌آره، تا می‌رسه به روزهای آشوب:
و پایان کار چندان طول نکشید. توفانی که از مشرف برخاسته بود به منطقه‌ی شوآب نیز رسید. خروش آن بالا گرفت و گردبادی عظیم شد...
روزهای آشوب خیلی سریع، همون‌طور که واسه هممون تند می‌گذره می‌گذره و می‌رسه به جمع‌بندی آخر...
... در نهایت همه‌ی ما بدون استثنا در زندگی ناموفقیم، و همه‌مان چیزی بیش از موجوداتی از یک زیرگونه‌ی پست نیستیم. نمی‌دانم کجا خواندم که ((مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین می‌برد و به ما نشان می‌دهد که در نهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همه چیز بیهوده است.)) آری ((بیهوده)) تعبیر درستی است. با این همه فکر می‌کنم نباید از زندگی ناراضی باشم؛...
بعد از این یک فصل دیگه هست، شبیه فصل‌هایی که آخر یه چیز تا ابد کش پیدا کرده هست و فکر کنم بیش‌تر آدم‌ها حداقل یه دونه از این‌ها رو تو زندگی داشته‌اند. برای من و اون دوست از دست رفته هنوز نرسیده ولی شاید...
...اعدام.))

Monday, July 4, 2011

؟وانگهی که دیده است کسی از پیروزمندان حساب بکشد

هی میام این‌جا و سعی می‌کنم بین چهل و سه تا نوشته‌ام یکی رو انتخاب کنم که پابلیش کنم ولی از اون‌جایی که هیچ معلوم نیست که کی دوباره برگردم این کار رو نمی‌کنم چون اون وقت شیش برابر این کوفتی که هست انتظار باید بکشم، چون یه بهانه دیگه هم اضافه می‌شه...
ولی تو کتابخونه این‌جا هم یه چیزهایی به هم می‌رسه... پس دوباره شروع می‌شه، چون برخلاف اون در جستجوی واژه‌های لعنتی این‌جا رو دوست دارم و نمی‌خوام به گند بکشمش...
تا الان همه‌ی این‌هایی که ازشون نوشتم تا قبل از اون سال لعنتی پیش‌دانشگاهی بود و اصلاً دنیام و دیدم و حتی خودم یه چیز دیگه بودم، هنوز یه ویرانه درست نکرده بودم که دوباره بخوام از اول بسازمش و کلاً‌ بین همه‌ی خاکستری‌ها نارنجی‌هایی بود و اصولاً نارنجی و خاکستری وجود داشته، از بعد از پیش دانشگاهی رنگ‌ها معنی‌هاشون عوض شده، رنگ‌ها خود رنگ شدن... اون‌قدر که می‌تونم بگم این کتاب دقیقاً قرمز و سرمه‌اییه با زمینه‌ی سپیا!



مرگ کسب و کار من است
۷۰۰۰ تومان 
از یه کتابفروشی توی پاسداران بالاتر از دولت اسمش رو هم یادم نیست حتی
وسط لحظه‌های لعنتی انتظار واسه یه چیز احمقانه که تا آخر عمرم خوشحال نخواهم بود ازش...
انتشارات نگاه
روبر مرل
ترجمه: احمد شاملو
وقتی این کتاب رو خوندم خیلی وقت بود که یه کتاب بالای ۲۰۰ صفحه نخونده بودم، تابستون بود و دم اومدن، روزهای عجیبی بود که از خیلی چیزها قطع شده بودم و تنها تراپی واقعی که برام وجود داشت تلفنم بود با آهنگ‌های توش که می‌ذاشتم تو گوشم با یه دنیا فکر و ترس راه می‌رفتم و همه چیز رو دقیقاًِِ ثبت می‌کردم، به یه دلیل فوق احمقانه هفته‌ای فکر کنم حداقل دو روز باید می‌رفتم یه جایی تو دولت ۲ ساعت زودتر از خونه راه می‌افتادم وهمه‌ی راه جردن تا دولت رو پیاده می‌رفتم... هر روز هم از یه طرفی، یه بار از کنار صدر می‌رفتم تا تو شریعتی و از شریعتی می‌رفتم تو دولت و تا تهش می‌رفتم، یه روز از ولی‌عصر می‌رفتم بالا از تجریش می‌رفتم تا میدون قدس و بعد شریعتی رو می‌رفتم پایین، یه روزای دیگه‌ای بود که ولی‌عصر رو می‌رفتم پایین از میرداماد، از کوچه‌های مختلف می‌رفتم... و حتی یه بار یه کار احمقانه کردم ، رفتم تا میرداماد و میرداماد رو رفتم تا میدون قدس و از اون‌جا رفتم از نیاوران و از نیاوران پاسداران و پاسداران رو رفتم پایین... می‌شد که سه چهار ساعت راه برم و همه‌ی این راه فکر بود، اگه بود، بعدش چی بود... روزهای لعنتی احمقانه‌ای بود، کنکور کوفتی بلاخره تموم شده بود و من لعنتی‌تر از همیشه بودم و مردد...
یکی از این روزهای کوفتی بود که وقتی رسیدم اون‌جا مجبور شدم که یه یه ساعت صبر کنم چون آقای .... دیر تشریف آورده بودن، مثه صد هزار مرتبه‌ی دیگه... عصر بود با تمام کیفیت عصرهای تابستونی تهران، گرم و خفه‌کننده و فرساینده... کتابفروشی به هیچ عنوان شکلی نبود که من در حالت عادی حاضر بشم برم توش، از این‌هایی بود که دقیقاً کتاب براش جنس بود در حد دفتر نقاشی اکلیلی باربی و پوه و کوفت و زهرمار... ولی خب در یک عصر با کیفیت فرساینده‌ی منتظر قابل تحمل بود، چون در چنین عصرهایی هر چیزی کم از معجزه نبود... نمی‌خواستم کتاب بخرم چون که شدیداً‌ در تنگنای مالی آخر ماه بودم با یه عالمه خرج اضافه، و شب هم یه جایی قرار بود برم و با این تاخیر یک ساعته حقیقتاً نیاز داشتم که آژانس بگیرم، می‌خواستم صرفاً یه کتابی رو ورق بزنم... ولی خب مقدمه‌ی شاملو جذاب‌تر از یه شام مسخره است...
مرگ کسب و کار من است
روبر مرل
'' این کجا بود، 
من یه کتابی ازش خوندم
آهان یادم اومد، قلعه‌ی مالویل... از آقای انتشارات سحر هم خریده بودم، سوم دبیرستان
آره آره، یادمه... اوه احمد شاملو... ''
واسه یه کنکوری جوش جوشی بعد از یه سال هیچ غلط آدمانه‌ای نکردن این هیجان‌ها کافیه واسه برگشتن به دنیایی که دوسش داره، روبر مرل و احمد شاملو...
کتاب رو باز کردم و مقدمه‌ی بی‌نظیر شاملو رو خوندم... دقیقاً‌ مسخ کننده بود :
این کتاب زندگی‌نامه‌ی یک جلاد مدرن است(در سال ۱۳۵۲) 
در تمام زندگی خویش یا زندان‌بان بود یا زندانی... 
شاملو در مقدمه توضیح داده راجع به این‌که رودلف لانگ، قهرمان کتاب در حقیقت همون رودلف فرانتس هوس  هست و تیکه‌هایی از ویلیام شایرر آورده در باره هوس...
بعد اومده کلاًِ یه بحث خیلی جالب کرده، در باب مقایسه آلمانی‌ها و هولوکاست و اردوگاه مرگشون با آمریکایی‌ها و بمب‌های اتمیشون 
آیا فاتح یا مغلوب بودن در نفس جنایت تغییری می‌دهد؟ 
یه روایت از انجیل آورده با این جمله: (( نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد))
خلق سرافکنده دور شد.
خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم در ذهن قاتل‌ها، عامل‌های جنگ و از این نوع آدم‌هایی باشم که مرگ کسب و کارشون هست و ببینم که بابا جان چطور ممکنه چنین چیزی که به این سادگی این‌همه رشته رو پاره کنی... شاملو گفته:
هیتلر همیشه در توجیه هر جنایتِ دیگر می‌گفت:
- فکرش را هم نکنید آقایان. این هم جزیی از اقدامات دولت است در جهت چهار میخه کردن قدرت قانونی حکومت. وانگهی که دیده است کسی از پیروزمندان حساب بکشد؟
این تنها قانون دنیایٍ سیاست، مقدس‌ترین قانون دنیای سیاست است که دست اندر کارانش همه افراد یک خانواده‌اند با سلیقه‌یی واحد و ترتیبی واحد و منطقی واحد.
...
... پس چطور وقتی بمب اتمی آمریکا، هیروشیما را تا آخرین سلول عصبی در هم می‌شکند نه فقط عین خیال‌تان نیست بلکه آن را کبوتر سفید با بال‌های صلح و آشتی در نظر مجسم می‌کنید
 تو که این قدر سرت می‌شود بگو ببینم: ظرفیت کشتاری کدام‌یک از اردوگاه‌های تمرکز ما آلمانی‌ها توانسته بود به یکی از بمب‌های شما برسد؟
... خودت هم خوب می‌دونی در دنیا دو دسته آدمیزاد، دوتا نژاد بیش‌تر وجود ندارد: آن‌هایی که بمب می‌اندازند و آن‌هایی که کشتارگاه علم می‌کنند این‌ور، آن‌هایی که بمب تو سرشان می‌افتد و آن‌هایی که تو کشتارگاه ریغ رحمت را سر می‌کشند آن‌ور. همین و بس!
قرن بیستم دست‌کم این‌ یکی خاصیت را داشت که توانست حقیقت‌ را تو کله‌ی پوک آدمیزاد جماعت فرو کند و به‌اش بفهمونه که یک قهرمان لاهوتی نیست و جسمی یزدانی و روانی فسادناپذیر ندارد؛ بلکه ذره‌ی ناچیزی است از جسمی مفلوک، که در فضای بین کواکب سرگردان است و گرفتار دست و پا بسته‌ی جنگ ازلی ابدی وقفه‌ناپذیری است که در آن حق همیشه با طرفِ قوی‌تره...
بعد یه تیکه مسخ‌کننده داره از همین کتاب مرگ دیگران اثر میشل راشلین که باید بخونیدش واقعاً تحمل نوشتنش رو ندارم، اونم در این عصر لعنتی یخ‌زده مسموم تابستون...
کلاًِِ‌ این مقدمه کشنده است، کاملاً شاملو هست با تمام فکرهای رهای رهاش...دید کلی‌نگر مسلطش، حکم صادر کردن‌های اصیلش...
خود کتاب با دیکتاتوری خانگی عجیبی آغاز می‌شه و مذهب‌گرایی سخت‌تر و هزاربار عمیق‌تر از تمام جهل وخرافات‌های فرهنگی، دینی خودمون... یه پدر دیکتاتور، یه پسر وحشت‌زده، حامیان ساکت مؤنث...
شروع کتاب دیکتاتوری و بازخواست خانگیه و آخرش دیکتاتوری و محاکمه جهانی... فرقی نداره از همین کوچیک تا بزرگش می‌ره، عین واقعیت موجود در همه‌ی جامعه‌های بسته‌مونه... تو کل این زمینی با این جاذبه محدود کننده، با‌ آدم‌هایی که جذب مغناطیس زمین شدن، چیزی جز این انتظار نمی‌ره...
دید همه‌شون همینه: کلمه چندان اهمیتی ندارد.
این کتاب از نوجوونی این افسر شروع می‌شه و لحظه‌ لحظه زندگیش رو با دید اول شخص نوشته... این هم از هوشمندیه نویسنده است راه دیگه‌ای نداره که شما رو بکشونه در این لحظه‌های کشنده، هیچ راه دیگه‌ای واسه تصویر روان‌شناختی از این موجود نیست... لحظه‌ به لحظه رو جلو می‌رید باهاش...
این کتاب رو توی یکی از عصرهای منتظر فرساینده تهران خریدم، در هواپیما به طرف آمریکا شروع کردم و تو ماشین در جنوبی‌ترین قسمت آمریکا تموم کردم، ته ته فلوریدا، کیوست... جهنمی رو ته دنیا تموم کردم، ساده‌ترین بیان اینه که یه جاهایی دقیقاً دل از حلقم در اومد و از اون‌جایی که به تازگی این فیلم رو دیده بودم واسه خیلی از جاهاش تصویرسازی قوی‌ای داشتم... 
اعتراف می‌کنم هیتلر رو ستایش می‌کنم و بهش ایمان دارم، می‌ترسم ازش در عین یک عشق عجیب، از اون‌ نوع‌هایی که آدم‌ها به رهبرهای بزرگ جهان دارن، واسه من بزرگ‌ترین رهبر جهان بوده و هست... وجودی از این گسترده‌تر ندیدم و حضوری پرابهت‌تر، آدم‌ها هنوز احساسات شدیدی پیدا می‌کنن با شنیدن اسمش: خواه ترس باشه، خواه خشم، خواه مسخ... به عنوان یک موجود بودنی بود در بیش‌ترین ابعادی که بودن معنی داشت...
جریان کتاب عجیب کشنده است، عجیب...

Monday, May 30, 2011

وجود خارجی ندارد و دسته‌ی وجودهای خالی ما

- من مسائل را به این شکل نمی‌بینم. برای من برعکس همه چیز بیش از اندازه تقسیم‌بندی شده و تابع مقررات است... کیفیت‌های روحی برجسته و سلحشوری‌های زیادی را می‌بینم، ولی همه‌چیزتان عاری از شور و شوق است... به طور مثال در این ارتش شوالیه‌ای هست که وجود خارجی ندارد!‌ باور کن از فکر آن تنم می‌لرزد... با این همه، تحسینش می‌کنم. هرکاری را در حد کمال انجام می‌دهد، بیش از آن‌چه اگر واقعاً وجود داشت، اعتماد ایجاد می‌کند. تا حدی می‌توانم درک کنم که چرا برادامانت... این آژیلوف به طور قطع بهترین فرمانده ارتش است...
....
- ول کن بابا!‌ همه‌ی این‌ها قلابی است... هیچ چیز وجود ندارد،نه خودش، نه کارهایی که می‌کند، نه حرف‌هایی که می‌زند، همه این‌ها هیچ در هیچ است...
....
-.... در این‌جا حتی اسم‌ها هم قلابی  است. اگر بخواهم می‌توانم همه‌ی این کاخ‌های پوشالی را فرو بریزم! حتی یک وجب خاک هم باقی نخواهد ماند که پای‌مان را رویش بگذاریم
- یعنی هیچ چیز وجود ندارد که بتواند مصون بماند؟
- چرا شاید... دور از این‌جا.





شوالیه ناموجود
قیمت ۱۶۰۰ تومان
فکر کنم شهر کتاب نیاوران، یک عصر جمعه به جای سینما... با اون آقایی که من اون‌جا خیلی دوستش داشتم...
سال اول دبیرستان
ایتالو کالوینو
ترجمه پرویز شهدی
۱۷۵ صفحه
شابک: ۴-۰۵۱-۳۶۲-۹۶۴
سال اول بود و باز کلاس‌های ادبیات داستانی و خانم فرهنگی... فکر کنم از اون‌جا بود که سر یکی از کلاس‌ها یه تیکه از بارون درخت‌نشین رو برامون خوند ... بعد از اون دوره‌ی ایتالو کالوینو شروع می‌شد... اون دوره کتاب‌ خوندن‌های من به این صورت بود که یه نویسنده محبوب می‌شد و دیگه دور دور اون بود تا تمام آثار ترجمه شده‌اش تموم می‌شد، گاهی علاقه، به آثار ترجمه نشده‌ی گرون هم می‌کشوندم!
اصولاً یه سادگی خیلی خوبی در لحنش بود و نکته جالب توجه هم این بود که در تمام آثارش، با وجود این‌که ترجمه‌های مختلف بودند باز هم، این سادگی حفظ شده بود ... در شناسنامه این کتاب عنوان اصلی ثبت نشده در نتیجه من نمی‌دونم که از ایتالیایی ترجمه شده یا انگلیسی... در هیچ کدوم از این همه مترجم مختلف هم به این پرداخت نشده که این ترجمه‌ها از کدوم زبون بوده، واسه من این نکته واقعاً مهمه... به هرحال ... نثرش خیلی عجیبه و جالب‌ترش واسه من اینه که بیش‌تر این ترجمه‌ها اون سادگی رو حفظ کردند... ولی سادگیش یه جور ادیبانه‌ای خاصه... نمی‌دونم چه جوری می‌شه گفت... به هرحال لحن راویانه خوبی داره...
داستان با معرفی نجیب‌زاده‌های فرانسوی شروع می‌شه... آخرین نجیب‌زاده آژیلوف با زره سفید و پرهای رنگی رنگی کلاهشه...
شارلمانی گفت: '' عجب، عجب، به حق چیزهای نشنیده و ندیده! و شما که وجود خارجی ندارید چگونه از عهده‌ی انجام وظایفتان بر می‌آیید؟''
آژیلوف گفت:''‌ به نیروی اراده قربان، و با ایمان به هدف مقدسی که در پیش داریم''
یه تیکه هست اول فصل ۴ که من حقیقتاً دوستش دارم البته به عنوان یه دختر ۱۹ ساله نیمه احمق نه یه دختر ۱۵ ساله تماماً‌ احمق:
''دنیا، در آن روزگاران قدیم که داستان من اتفاق می‌افتد، هنوز پر بود از حوادث پیش‌بینی نشده؛ بارها اتفاق می‌افتاد که آدم در برابر واژه‌هایی، آگاهی‌‌هایی، اساس و شکل‌هایی قرار می‌گرفت که به هیچ وجه با واقعیت مطابقت نداشت؛ در عوض دنیا پر بود از اشیا، نیروها و افرادی که هیچ چیز، حتی یک اسم آن‌ها را از بقیه متمایز نمی‌کرد: خلاصه، دوره‌ای بود که اراده‌ی سرسختانه زنده بودن، ردپایی از خود باقی گذاشتن و دست به گریبان شدن با هرچه که وجود داشت، بیشتر اوقات به کار نمی‌آمد. حقیقت‌ را بگویم بیش‌تر مردم نمی‌دانستند چه بکنند: بعضی‌ها خیلی نادان بودند، خیلی تیره‌روز، و بعضی‌ها آن‌قدر مزایا در اختیار داشتتند که نیازی به‌ آن احساس نمی‌کردند، به نحوی که پاره‌ای از آن‌ها می‌رفتند جایی نامعلوم خودشان را سر به نیست می‌کردند.'' 

به هرحال نکته‌ی هیجان‌انگیز این کتاب دقیقاً به اینه که هم به قدر کافی جذاب و سرگرم‌کننده بود که دختره‌ی احمق ۱۵ ساله دوستش داشته باشه و هم اون‌قدر ظریف عمیق و جذاب بود که یه دختر یه کم آدم‌تر ۱۹ ساله دوستش داشته باشه... داستان آژیلوف که با طنز ویژه‌ی ایتالو‌کالوینو درست شده، داستان جالبیه... جامعه‌ای که کالوینو تصویر کرده و اون رو نسبت داده به دوره‌ی جنگ‌های صلیبی عین جامعه‌ی کنونی خیلی جاهاست، اصولاً انگار که یه جامعه‌ای متصل به بشر که در همه‌ی نسل‌هاش وجود داشته ... یک شوالیه ناموجود حضوری هزاربار مؤثرتر و مفیدتر از صدتا شوالیه چاق پرطمطراق با اصل و نسب داره... در عین حال این شوالیه ناموجود دید دانای کل رو داره، چون همه‌ی اون حضورها رو با تحقیر نگاه می‌کنه و واقعی... بعضی وقت‌ها هم با حسرت ولی دید جالبی می‌ده ... خستگی و ادامه آژیلوف عین خستگی و ادامه دادن همه‌ی آدم‌هاست فقط فرقش اینه که آژیلوف می‌دونه و اونا\ما نمی‌دونیم که این یه سیکله بدون تموم شدن، تا وقتی که آدم‌ها این‌جورین، انگار یه چیز دارن به اسم اراده ولی این یه اسم ناموجوده که غیر ممکنه به عمل درآد ولی این شوالیه ناموجود این نیست:
-شوالیه، شما مدتی چنین طولانی مقاومت کرده‌اید و فقط به نیروی اراده توانسته‌اید کارهایی انجام دهید که انگار واقعاً وجود داشته‌اید

ماها با این بدن‌های پر بدون اراده داریم گند می‌زنیم به دنیامون، با هیچ‌کاری‌هامون، با اراده نداشتنمون
داستان‌، داستان شیره مالیدن‌های بشر سر خودشه...
شدیم یه مشت وجود خارجی خالی به جای یه زره خالی با وجود داخلی ...
مثه این‌که این ساد‌ه‌ترین راه معنی کردن کلمه‌هاست، گذاشتنشون کنار متضادشون، شایدم تنها راه واسه واژه‌های پیچیده سرگردان...
این دنیای ایتالوکالوینویی که تو مساله‌ها دقیق می‌شه و به هوشمندانه‌ترین شکل ممکن نشونشون می‌ده...

Friday, May 27, 2011

با کیفیت ابر با طعم شیرینی

وداع با اسلحه
اول دبیرستان
طبق برچسب پشت محل خرید: انتشارات خوارزمی) خیلی ناراحتم که برچسب یه سری‌ها رو کندم و نمی‌دونم از کجا خریدم )
یه چیز هیجان‌انگیز که الان یادم اومد این رو در حین ولگردی با خانوم فرهنگی در انقلاب واسه شکار کتاب خریدم، واسه کلاس‌های شعر و ادبیات!
نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: مسلماً نجف دریابندری، این ترجمه ۴۰ سال قدمت داره، چه هیجان‌انگیزها!
انتشارات: نیلوفر
شابک: ۷-۰۵۹-۴۴۸-۹۶۴

روش عکس آسمون آبیه با یه عالمه ابزار جنگی که رو زمین ریخته شده و یه لک خون، البته حقیقتاً قیافه‌اش شادتر از چیزیه که درون کتاب انتظار ما رو می‌کشه...
احمقانه است ولی وقتی شروع کردم به خوندنش همه‌ی تصویرهاش واسم تصویر یه بازی جنگی بود، مال خشایار که این بازی در جنگ جهانی دوم می‌گذشت بعد من هی اون تصویرها می‌اومد تو ذهنم... کتاب ناراحت‌کننده‌اییه شدیداً ولی واسه من یه جور بهت بود بیش از غم گاهی هم یه غم آبی کم‌رنگ...نمی‌دونم لحن ساده‌ی خود همینگوی هست که نمی‌ذاره عمق تلخی لهت کنه یا شایدم جلد شادشه، احمقانه است ولی یه جاهایی ویران می‌شی از این‌همه تلخی و زشتی وحشتناک ... به هرحال واسه من فضای کتاب کاملاً بهار بود، بهار اروپایی...حالا تو بگو اروپا تو جنگ ...
مقدمه کتاب با این شروع می‌شه بخشی از فصل بیست و هفتم:
'' ... اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهای پرافتخار افتخاری نداشتند و ایثارگران مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند. گیرم با این لاشه‌های گوشت کاری نمی‌کردند جز این‌که دفن‌شان کنند. کلمه‌های بسیاری بودند که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند. کلمات مجرد مانند افتخار و شرف و شهامت یا مقدس در کنار نام‌های دهکده‌ها و شماره‌ی جاده‌ها و شماره‌ی فوج‌ها و تاریخ‌ها پوچ و بی‌آبرو شده بودند'' و بعد ادامه داده شده: '' سرخوردگی از چیزهای مقدس و وازدگی از کلمات مجرد یکی از مشخصات اصلی نسل بعد از جنگ جهانی اول بود.''
 بابا اصولاً چی بگم راجع به این کتاب، از بی‌بند و باری سربازوارش گرفته ( به خصوص واسه بچه ۱۵ ساله )‌ تا عشق ساده‌ی پیچیده‌اش... از منظره‌های دهشتناک جنگ و بیمارستانش گرفته تا اون آرامش سبز و آبی نیلی ایتالیا و سوئیسش... ویژگی فوق‌العاده دیگه گفت‌و‌گوهای ساده‌اشه که اصولاً‌ شدیداً من رو تحت تاثیر قرار می‌داد، یه آشوب و آرامش خوبی داشتن...  اصولاً یه جریان خوبی داشت کتابه، یه چیزی مثه جریان آب‌گرم که تو رو می‌برد جلو یهو سرت رو بلند می‌کردی می‌دیدی وسط کتابی و یه دو سه ساعتی گذشته ولی تو هیچی نفهمیدی... جریان آب‌گرم هم مثال خوبی نیست، یه جریانی مثه جریان وسط دریا نزدیک غروب... اگه توش شنا کرده باشین می‌فهمین، یهو نگاه می‌کنین می‌بینین کشتی یه نقطه کوچولوئه و شما خیلی دور، حالا برگشتن این راهه سخته و دقیقاً واسه این کتاب در اومدن از جریانش سخت بود ان‌قدرکه می‌کشیدتون با قدرتی که حس نمی‌کنید...
((... ما که واقعاً‌ ازدواج کرده‌ایم، دیگه از این بیش‌تر که نمی‌تونیم ازدواج کنیم ))
(( من فقط برای خاطر تو می‌گم((
(( منی در کار نیست. من همون تو هستم. منو از خودت جدا نکن ))
(( من فکر می‌کردم که دخترها همیشه می‌خوان ازدواج کنن ))
(( درسته، ولی عزیزم من که ازدواج کرده‌ام. من با تو ازدواج کرده‌ام دیگه، یعنی برای تو زن خوبی نیستم((
(( تو زن خیلی خوشگل و خوبی هستی ))
((‌ببین عزیزم، من قبلاً‌ یک‌بار منتظر ازدواج بوده‌ام.((
((‌دلم نمی‌خواد از اون ماجرا چیزی بشنوم((
(( می‌دونی من که هیچ‌کسی رو جز تو دوست ندارم. تو نباید ناراحت بشی از این‌که یه وقتی یه نفر دیگه هم منو دوست می‌داشته((
((‌ می‌شم((
(( تو که حالا همه چیز داری، چرا باید به کسی که مرده حسودی بکنی((
(( من حسودی نمی‌کنم، نمی‌خوام دیگه در این باره چیزی بشنوم((
به همین سادگی دیالوگ‌هاش رو می‌سازه و اون‌قدر طبیعیه که آدم کاملاً‌ این‌جوریه که: این دیالوگ واقعی بوده بعد ضبط کرده و نوشته...
پایانش همین می‌تونست باشه، دلم نمی‌خواست یه قدمم اون‌ورتر می‌رفت، باید صرفاً این می‌بود...
اگه این بشر رو به انگلیسی بخونید دیگه واستون می‌شه خدای مسلم.. به قول معلم زبانم یه جور ساده‌اییه که فقط خودش می‌تونه باشه و هیچ راه تقلیدی نداره....
این کتاب واسم کیفیت عصرهای بهاری یا پاییزی سال اول رو داره... رخوت، خاکستری، آبی کم‌رنگ ، با کیفیت ابر. با طعم شیرینی.

Wednesday, May 25, 2011

آقای اختصاصی: اسکار

یک کتاب هست در کتابخونه عزیزم که بسیارتا عزیزه...
طبل حلبی
نویسنده: گونتر گراس
 مترجم: سروش حبیبی
انتشارات: نیلوفر
شابک: ۶-۱۶۶-۴۸۸-۹۶۴
قیمت: ۶۵۰۰( این حرف من رو درباره گرون بودن مجموعه نامرئی ثابت می‌کنه چون این کتاب ۷۹۳ صفحه‌ای با جلد مُحکمه و ۶۵۰۰ بوده اون یک کتاب با جلد کاغذی و حدوداً ۴۰۰ صفحه‌اییه(
مال سال دومه، مطمئن نیستم که از نمایشگاه کتاب خودمون خریده باشمش ولی مشکوک هستم که این‌گونه بوده باشه...
اگه آدم با شعوری در اون موقع بودم فکر کنم باید اسم گونترگراس جذبم می‌کرد ولی از اون‌جایی که هیچ آدم فرهیخته‌ای نبودم اسم سروش حبیبی جذبم کرد، که البته می‌شه گفت که این خود نشان از فرهیختگی داره مگه نه؟ 
جلدش سبز یشمیه و یه سری تصویر عجیب روشه، که البته با خود کتاب هماهنگ ولی صرفاً از لحاظ عجیب بودن، البته اسم نقاشی هست جنگ در آفتاب که تصوری از جنگ آینده است، اثر ادوارد بورا...
مایه‌ی بس تعجبه که من این کتاب رو دوست داشتم به خصوص در اون سنین، چون که اصولاً من از کتاب‌هایی که نوبل بردن هیچ خوشم نمیاد)البته این استثنا متوجه آقای ماریو بارگاس یوسا هم می‌شه ولی خب من قبل از این‌که نوبل ببره کتاب‌هاش رو می‌خوندم و تازه‌اش هم، کلاً جایزه گرفت نه واسه کتاب خاصی( ... بوهای عجیبی از این کتاب می‌شه حس کرد و یه تصویر تو ذهن من حک شده یادم نیست در چه صفحه‌ای از ادبیات دوم دبیرستانم با خودکار قرمز)داشتنش مایه بسی تعجبه و احتمالاً‌ از کس دیگه کش رفتم چون من از پنجم دبستان به بعد تا جایی که یادم میاد خودکار قرمز استفاده نمی‌کردم( یه قلب کشیدم و نوشتم اسکار آقای اختصاصی... این قضیه آقای اختصاصی رو هیچ نمی‌تونم توضیح بدم چون احتمالاً به انحراف جنسی متهم می‌شم ولی همین‌قدر بگم که بقیه آقاهایی که با دوستم متصور می‌شدیم به صورت مشترک بود و در همین حد اسکار خیالی !‌
''اندکی پیش عکسی را وصف کردم که اسکار تمام قد طبلی به گردن آویخته و چوبک‌های آن را به دست گرفته در آن دیده می‌شد و نیز تصمیم‌هایی را که مدت‌ها پیش از آن طی عکس‌بازی‌ها در سر او پخته شده و در جشن تولدش پای سه شمع روشن روی کیک صورت قطعی گرفته بود به اطلاعتان رساندم.''
لحن کتاب فوق‌العاده است و به طرز مسحور کننده‌ای آدم رو جذب می‌کنه به خوندنش تا ته البته اعتراف می‌کنم که کار سختی بود چون این که سیر حوادث رو بتونی تو ذهنت نگه‌داری و عین خود نویسنده باهاش جلو بری کار خیلی سختیه... این کتاب یه کلمه فوق‌العاده داره:‌ مادر جانم...
این کتاب سرفصل‌های خارق العاده‌ای داره و من رومان‌هایی رو که با این ظرافت فصل‌بندی شده، حقیقتاً‌ دوست دارم خیلی‌ها! 
یه عالمه هم جاهای این‌جوری داره که شما فراموش نکنین داره واستون با ظرافت تمام نقل می‌کنه: 
''همین الان بند آخرِ نوشته‌ام را یک‌بار دیگر خواندم. درست است از آن‌چه نوشتم راضی نیستم ولی قلم اسکار باید از این‌ بابت ناراضی‌تر از من باشد زیرا در نقل ماجرا بیش از اندازه جانب ایجاز را رعایت کرده و دسته گل خود را به آب داده و گهگاه، چنان‌که معمولِ جمع‌وجور نویسانست، مبالغه‌ کرده و کار مبالغه را به دروغ‌پردازی کشانده''
 نوشته‌ی پشت کتاب رو فوق‌العاده دوست دارم و دقیق‌تر از این نمی‌شه چیزی گفت راجع به کتاب)یعنی ان‌قدر دقیقه که آقای سروش حبیبی هم نقلش کردن به جای این‌که خودشون بنویسن پس تکلیف واضحه(:
''گرایش آقای گونتر گراس به نویسندگانی چون رابله و سروانتس و شیوه‌ی نوشتن آن‌ها و به کار گرفتن اسطوره و افسانه و فابل و انتخاب آدم‌های گوژپشت و گورزاد و غمبادی و سگ و موش و گربه همه از این رهگذار است. آدم‌های گراس اغلب مجنون و معیوب و علیل‌اند، اغلب دلقک‌اند، اما از نیرویی عجیب و شیطانی برخوردارند، از نیروی قهرمان سازی...
طبل حلبی اثری است فلج‌کننده، خواننده را در چنگال خود می‌گیرد، و آن‌گاه با سر در گنداب زندگی دهشتزا رهایش می‌کند.
کامران فانی از مقدمه‌ی موش و گربه''
 و در ابتدا اومده: ترجمه این کتاب را به پاس بیش از چهل‌ سال دوستی به نام رضا سید حسینی تقدیم می‌کنم.
یه چیز دیگه هم که هست عکس خود آقای گراس در پشت جلده که عین جوونی‌های پدر ژپتو هست !‌
و یه چیز دیگه من تا مدت‌ها درکی از این‌که اسم یکی گونتر باشه و فامیلش گراس نداشتم و اگه کسی می‌پرسید گراس رو می‌شناسی صد در صد جوابش نه بود!
به هرحال این کتاب فوق‌العاده از زبون اسکار عزیز من که از ۳ سالگی تصمیم می‌گیره که قد نمی‌کشه می‌باشه... بچه‌ام دنیا رو از زیر می‌بینه و با طبل حلبی عزیزش احساساتش و حرف‌هاش رو به جهانیان نشون می‌ده... لحن بی‌قید و بند و عقاید بی‌اخلاقشه که من رو شیفته خودش می‌کنه و می‌شه آقای اختصاصی من!  اصولاً با همه چیز سر جنگ و دعوا داره و نمی‌توونه این جهان لعنتی رو بپذیره پس پا می‌ذاره رو همه‌ی کوفت‌هایی به نام قانون و اخلاق و همه این‌ها... خب قهرمان من دیگه باید چه ویژگی داشته باشه ؟ قهرمان عزیز من در تمام این لحظه‌هاش و با تمام پوزخنداش زجر می‌کشه و آزار می‌بینه... طبیعیه دیگه، مگه قرار بود جز این باشه؟
یه ویژگی فوق‌العاده این کتاب هم دقیقاً اینه که بی‌پروا و صریح همه چیز رو گفته، اصولاً یه جوری که من قشنگ فکر می‌کنم اگه من بخوام یه کتاب بنویسم همین می‌شه ... بی‌پروا و صریح با بیان تمام احساسات...) جسارت نشه هیچ خودم رو با جناب گراس مقایسه نمی‌کنم، صرفاً یه حال اضافه واسه خودم بود، شاید دلداری(
محل‌ خوندن: تهران- تونس اسفند و نوروز ۱۳۸۷ ( اون سال من یه سفره هفت شین چیدم که به عنوان سبزیش می‌خواستم شبدر چهار پر داشته باشم ولی چون نداشتم عکسش رو پرینت گرفتم و بریدم... تازه لیوان شراب هم در حینی که مسافرت بودیم ریخت!( حتی خاطراتی به این بی‌ربطی هم به این کتاب‌ها چسبیدن به خاطر صرف دوره‌ای که توش خونده شدن، دقیقاً کتاب‌هام واسم نقش موزیک متن داشتن!

Monday, May 23, 2011

دنیایی با کیفیت دقیق نارنجی خاکستری

اسم: مجموعه‌ی نامرئی
جمعی از نویسندگان آلمانی زبان -۲۶تا-
توضیح: مجموعه‌ی ۴۵ تا داستان کوتاه خیلی هیجان‌انگیزه که با داستان‌ کوتاه‌هایی که من قبل از این خونده بودم و حتی بعدش تفاوت‌های ویژه‌ای داشت، یعنی در حقیقت دنیای خاصی بود که فرق داشت... به هر نویسنده‌ای که می‌رسه اول یه خلاصه زندگی‌نامه آورده و بعد یکی دو تا داستان کوتاه... برای شروع ادبیات آلمان این رو واقعاً‌ پیشنهاد می‌کنم چون یه آشنایی اولیه‌ای بهتون می‌ده و یه جورهایی راه ادامه رو مشخص می‌کنه...



جذابیتی که نشر ماهی برام داشت رو به طور دقیق نمی‌دونم ولی می‌دونم که به طور گنگی یه جذابیت خاصی داشت.... 
این دنیا برمی‌گرده به وقتی که سال دوم دبیرستان بود و با شقایق مشغول نمایشگاه کتاب واسه کارگاهمون بودیم. 
شاید رنگ نارنجی فوق‌العاده جلدهاش بود، به خصوص با اون بحران نارنجی خاکستری، شایدم صرفاً به خاطر جنس عجیب جلدش بود، شایدم دنیای جدیدش بود ... من یادم نیست که قبل از دوم دبیرستان حقیقتاً‌ علاقه خاصی به ادبیات آلمان داشته باشم، دوم دبیرستان شروع ادبیات آلمان بود واسم و الان که دارم آلمانی می‌خونم که دیگه خیلی جذابیت خاصی برام داره... به هرحال بگذریم... کتاب‌های نشر ماهی کتاب‌های جدید و عجیبی بودن متعلق به اون دوره و شاید قشنگ‌ترین قسمت دنیای ۱۵ ۱۶ سالگیم، شایدم تنها قسمت قشنگ اون دوره.... بیش‌تر این کتاب‌های نشر ماهی رو صرفاً به توصیه آقای نشر شولا گرفته بودیم... (وحشتناکه ولی حتی اسمش رو هم یادم رفته انقدر که با شقایق صرفاً آقای شولا صداش می‌کردیم(
اصولاً هیچ راه فراری از این بیراهه‌ها نیست، این کتاب‌ها و این دوره‌ها و خاطره‌ها عجیب عجیب پیوند خوردن و هیچ جور نمی‌شه جداشون کرد، مگر این‌که سر صبر و حوصله بشینی از دونه دونه‌اش به جا بگذری که بتونی از هم جداشون کنی، تازه کلی هم زور باید بزنی، چون این یه گره کور کوره...
خب برمی‌گردم به حال و هوای کارگاه که برام خاکستری بود با تمام چیزهای بهش چسبیده و دنیای نارنجی که از وسط اون کتاب‌ها می‌اومد بیرون...
مجموعه‌ی نامرئی!
حتی اسمش کشش عجیبی داره و دنیای خیس داستان‌هاش یه جور خوبی سبز بود، مثه بارون در حالی که آفتابه، دقیقاً می‌تونم بگم رنگین‌کمون داشت، یه رنگین‌کمونی با رنگ‌های عجیبی که نامرئی‌اند، دقیقاً همون رنگ‌هایی که تو طیف سفید وجود دارن ولی ازشون هیچ اسمی برده نمی‌شه، رنگ‌هایی که از برخورد رنگ‌هان ، یعنی توشون کنش و واکنشه نه صرفاً اسم... از این بیش‌تر قابل تشریح نیست. 
این مجموعه نامرئی رو شقایق اول خوند و بعد گفت خیلی خوبه بخون، شاید به خاطر همینه که مال نمایشگاه خودمون نیست و تهش مهر آبی‌رنگ فوق‌العاده عزیز انتشارات سحر خورده...  (این انتشارات سحر هم خودش داستانیه که به موقع باید تعریف شه( این کتاب تا جایی که یادمه با قیمت ۶۰۰۰ تومنیش گرون محسوب می‌شد) در مقیاس ۴ سال پیش( وگرنه خب الان که واضحه کتاب‌های عادی ۶۰۰۰ تومنن... اصولاً به طرز عجیبی همه چیز راجع به این کتاب یه کیفیت جادویی خوبی داره...من از کتاب‌هایی که عدد دارن خیلی خوشم می‌آد و روی صفحه اول نوشته شده ۴۵ داستان کوتاه از ۲۶ نویسنده آلمانی زبان، زیرش با رنگ سبز نوشته مجموعه‌ی نامرئی و زیر اون با طیف نارنجی اسم بعضی از نویسنده‌هاست که معروف‌ترند، نقاشی زیرش یه کیفیت تضاد و تناسب و رخوت و زوال و تازگی خاصی داره، شاید صرفاً تضاد و تناسب کافی باشه... پشت کتاب یه تیکه از متن نوشته شده که مال داستان ناامیدی توماس مان هست... هیاکل، اثیری، خنیاگری، آسمان صفت، معجزه‌گون... به قدر کافی راهرو و هزارتو می‌سازن که تو با سرعت سرسام‌آوری پرت بشی به یه سری دنیای عجیب، کاملاً به حالت سفرهای علمی کوچیک می‌شی و می‌ری توی کتاب، گیج می‌خوری و گیج می‌خوری و گیج می‌خوری تا وسط یکی از داستان‌ها سردرمیاری و دنیای عجیب جدید آغاز می‌شه...

از عنکبوت‌ها که باعث شادی می‌شن

اسم کتاب : Nick Backer's Bug Book

توضیح: این کتاب‌ فوق‌العاده راجع به انواع جونورهای ریز ) معادل برای باگ ندارم )ی بود که در حیاط‌های انگلیس پیدا می‌شد و فوق‌العادگیش شاید به نثر ساده‌ و نسبتاً بامزه‌اش بود که خب برای بچه‌ها بود، تصویرهای گرافیکی هیجان‌انگیزش و کلاً توضیحات خیلی کاملش... اولش یه راهنما واسه وسایلی که لازم داریم واسه گرفتن این موجودات ریز بدون این‌که اذیتشون کنیم!
تازه من عاشق عکس روی این کتاب بودم و به نظرم مرده خیلی خوب بود، البته الان نگاش می‌کنم نه واقعاً ولی خب می‌شه گفت بین انگلیسی‌ها خوش قیافه است !
داستان و خرید:
سال سوم راهنمایی تموم شده
سال سوم سالی بود که ما بعد از ۸ سال دوباره اومده بودیم تهران
مثه هر سال عوض کردن جایی، سال سختی بود)نه به سختی امسال البته( ، اول‌هاش که من هر روز با گریه میومدم خونه بعد از یه دو ماهی آزمایشگاه زیست شده بود تسلی من... هر روز اون‌جابودم ...
سال سوم رو بخوام خلاصه بکنم می‌شه انواع جونورها، آزمایشگاه زیست، تشریح، استخون‌سازی، پختن حیوونات بیچاره و تاکسی‌درمی... حقیقتاً خوش گذشت و من شیفته حیوونات شده بودم) حیوونات نه زیست!(شایدم حتی باید گفت آزار حیوونا!
تابستون که شد من حداقل دو هفته‌ای یه بار می‌رفتم شهرکتاب مرکزی و انواع چیزها رو می‌خریدم... شهرکتاب مرکزی اون موقع تو خیابون زرتشت بود، تقاطع زرتشت و حافظ، سه طبقه بود:
از طبقه سوم شروع کنم: نمایشگاه کتاب‌های خارجی که لذت ویژه‌ای داشت
طبقه دوم: من هیچ وقت نرفتم توش مال چیزهای قرآنی بود و مسلماً علاقه یه دختر ۱۴ ساله زیاد به اون جلب نخواهد شد
طبقه اول همه چیز بود: سی‌دی، لوازم تحریر انواع کتاب‌ها، پازل ها و اصولاً تمام چیزهایی که در یه شهرکتاب معمولی پیدا می‌شد به استثنا این‌که یه سری کتاب خارجی کودک داشت که همه‌ی شهرکتاب‌ها نداشتن، بین اونا یه عالمه کتاب‌های جک و جونورها بود و من حقیقتاً ازشون لذت می‌بردم، البته خب نه اون‌قدر که از بقیه کتاب‌ها لذت می‌بردم و تازه خیلی از بقیه کتاب‌ها گرون‌تر بودن در نتیجه من صرفاً نگاشون می‌کردم و پولم رو خرج پازل و کتاب‌های اصلی می‌کردم.... فقط یه دونه کتاب از بین اونا خریدم که بسیارتا هم دوسش داشتم: Nick Backer's Bug Book این کتاب فوق‌العاده کتابی بود که ۶ ماه بعد ایده پروژه عنکبوت‌ها رو واسه پژوهش زیست انداخت تو کله‌ام.... و کلاً‌ شروع علاقه دیوانه‌وار من به عنکبوت بود که هنوزم ادامه داره...
دوست ندارم که این کتاب رو ببخشم چون خیلی‌تا خوبه و به وضوح یادمه که چه زجری کشیدم از دادن ۱۶۰۰۰ تومان پول براش و این کتاب خیلی خاطره است...
بی‌ربط:
یکی از هیجان‌انگیزترین خرافاتی که راجع به عنکبوت خوندم عقیده زرتشتی‌ها بود نسبت به عنکبوت: باعث شادی می‌شه!

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

دوباره می‌خوام شروع کنم و هی از این‌ور به اون‌ور کشیده می‌شم و نمی‌تونم جلو خودم رو بگیرم که همه جزئیات رو تعریف نکنم
به طور خلاصه می‌گم: خیر سرم خواستم شروع کنم تعلقاتم رو کم کن و یه مقداری سبک بشم، رفتم سروقت این کتابخونه که کتاب‌هاش رو خیرات کنم، دیدم ای بابا، این عینه اینه که بخوام یه سری عضو بدنم رو بکنم ولی حتی بدتر چون عضو وجودی محض یعنی نیستی نداره و نبودش می‌شه خلا ... نمی‌دونم چه جوری بگم، مثه روحم... یه جور زندگیمن، شاید مثه جو‌ن‌های بازی‌های کامپیوتری... به هرحال از اون‌جایی که من می‌خوام همه چیز رو بتونم تندی بکنم و برم و هیچ تعلقی نباشه راهی نیست... اومدم این‌جا رو باز کردم که حداقل بنویسمشون... این‌جا بنویسم و صدبرابر بیش‌تر به این لپ‌تاپ لعنتی که تمام دنیای من شده وابسته بشم...
قصد دارم از این به بعد به جای خود کتاب‌ها عکس نویسنده‌هاشون رو جمع کنم، فکر کنم این‌جوری راحت‌تر می‌تونم با یه کوله‌پشتی برم هرجا که خواستم در موارد خاص عکس خود کتابه رو هم می‌ذارم... خلاصه این شروع آزاد کردن خودمه تا دیر نشده...