Saturday, December 3, 2011

بی‌تابِ خیابان‌های تهران هستم.

توی تخت خوابیده بودم و کتاب‌های محدود توی کتابخونه‌ی این‌جام رو نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به این کتابِ یوسف آباد، خیابان سی و سوم.
کتابی نبود که انقدر خاص باشه که بخوام با خودم بیارمش، شاید توصیف‌های اون خیابون‌های آشنای وسطش بود که وسوسه‌ام کرد، شایدم دوره‌ای که خوندمش. نمی‌دونم به هرحال الان جزو گنجینه‌ی کتاب‌های فارسی من هست. 
یوسف آباد، خیابان سی و سوم
چاپ پنجم
سینا دادخواه
نشر چشمه
شابک: ۶-۶۱۳-۳۶۲-۹۶۴-۹۷۸
قیمت ۲۵۰۰ تومان

کتاب ۱۱۴ صفحه هست. پارسال بود، اون یه ماهی که بین امتحان‌ها و جواب دانشگاه برگشته بودم ایران. شقایق گفت که بخونمش، گفت که جالب‌ترین ویژگیش این هست که شهر رو آورده تو داستان. مطمئن نیستم ولی تا جایی که یادم میاد از خود چشمه خریدم، بعد هم سوار اتوبوس‌‌های هفت‌تیر پارک‌وی شدم رفتم خونه‌ی مادربزرگم، بعد از ناهار بود، برعکس ولو شدم رو تخت اتاق وسطی، تو اون نور غیر دلپذیر ولی آشنای بعد از ظهری اتاق وسطی. یه ساعت و خرده‌ای طول کشید، تا همه از چرت بعد از ظهر برای چایی بیدار شن تموم کردمش. نویسنده ۲۷ ساله است، و خب از نسل ما حساب می‌شه، هرچند که دهه‌ی شصتی‌ها عار دارن از بُر خوردن با هفتادی‌ها ولی خب. خود لحن و جریان داستان گیرایی بی‌نظیری نداشت برای من. تا حد خیلی زیادی عامیانه بود و حتی یه جورهایی مشتری جمع‌کن . ولی روزها و صحنه‌هایی که توصیف کرده بود آشنا بود، یعنی تا حد خوبی تصویری بود. از صحبت‌هاش از دانشگاه تهران گرفته، تا پاساژها، خیابون‌ها، کافه‌ها، اکباتان، توچال، میرداماد، میدان مادر، فرودگاه مهرآباد، کوچه برلن، وصال، نیاوران، میدان آرژانتین، بزرگراه‌ها، ویلای دماوند، خانوم پیشبند یشمی کافه‌گالری، همه یه میلیون تصویر دلپذیره. یوسف‌آبادش که انگار قشنگ دارم وسط اون کوچه‌های خاکستری و ساختمون‌های آجری زرد و درخت‌ها و خونه های جورواجور کلاسیک تهران راه می‌رم. نمی‌دونم توصیف‌های این کتاب قوی بود، یا فقط تنها قوتش اسم آوردن از این‌ها بود و من با خاطره‌ها و فکرهای داشته‌ی خودم می‌تونستم دقیق بازسازی کنم، انگار که سکانس‌های فیلم باشه. 
هرچند که از لحن و از واژه‌های استفاده شده حقیقتاً لذت خاصی نبردم ولی تقسیم‌بندی فصل‌ها و راوی‌های مختلف رو دوست داشتم. بعضی وقت‌ها هست که آدم وقتی داره یه کتابی رو می‌خونه، دلش از لحن دانای کل به هم می‌خوره و نیاز به چندین اول شخص داره. الان یادم نیست کتاب‌های دیگه‌ای رو که این‌جوری بودن ولی این کتاب این اول شخص‌های منحصر به فردش رو داره. البته من شخصیت‌پردازی‌ها رو دوست نداشتم، یعنی برعکس شهر که خیلی آشنا و منحصر به فرد تصویر شده بود، شخصیت‌ها برای من دراماتیک و غیرواقعی بودن، و از غیرواقعی سوررئال منظورم نیست، دقیقاً منظورم غیرقابل قبول هست.  ولی به هرحال تلاش جالبی بود، الان دیگه یادم نیست و برام تا یه حدی مازوخیستی هست که بشینم دوباره بخونمش چون خیلی تهران داره، ولی تصویرهای مردهاش برام قابل قبول‌تر از زن‌ها بود. و این عجیب بود برام که انقدر واضح می‌شد مرد بودن نویسنده و لمس نکردن احساس‌های زنونه‌اش رو دید.
 فرار کردم از نوشتن یه قسمتیش ولی راه فراری نیست:‌ این کتاب رو در یه دوره‌ای خوندم که در یه شیفتگی عجیبی به سر می‌بردم، و نمی‌تونم بگم هنوز ازش خلاص شدم ولی خب الان فقط نکته اشاره به خاطره‌های اون کتاب هست نه چیز دیگه. باید این یه کلام رو بنویسم، چون پررنگ‌تر از هرجمله‌ی دیگه‌ای از این کتاب تو ذهنم مونده:‌ 
...درست روبه‌روی بیمارستان دی، ندا زد زیر گریه...
...می‌گفتم میس‌ جودی ابُت، حامد جرویس پندلتون نیست...
و من عجیب وسوسه می‌شم یه ''تو'' وسطِ ''پندلتون'' و ''نیست'' بذارم.
شاید این جمله، این داستان، این بحران یکی از عجیب‌ترین قسمت‌های ملموس این کتاب برای من بود. حداقل تو اون دوران که من یه دختر هیجده‌ ساله بودم که داشت نوزده سالم می‌شد. 
ولی همون‌طور که شقایق گفت:‌ کتاب هیچی نداره جز آوردن شهر در ادبیات. یه جورهایی حس ورق زدن تهران رو میاره. به هرحال این حضور شهر، خوندن کتاب رو لذت‌بخش می‌کنه.

No comments:

Post a Comment