Monday, May 23, 2011

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

دوباره می‌خوام شروع کنم و هی از این‌ور به اون‌ور کشیده می‌شم و نمی‌تونم جلو خودم رو بگیرم که همه جزئیات رو تعریف نکنم
به طور خلاصه می‌گم: خیر سرم خواستم شروع کنم تعلقاتم رو کم کن و یه مقداری سبک بشم، رفتم سروقت این کتابخونه که کتاب‌هاش رو خیرات کنم، دیدم ای بابا، این عینه اینه که بخوام یه سری عضو بدنم رو بکنم ولی حتی بدتر چون عضو وجودی محض یعنی نیستی نداره و نبودش می‌شه خلا ... نمی‌دونم چه جوری بگم، مثه روحم... یه جور زندگیمن، شاید مثه جو‌ن‌های بازی‌های کامپیوتری... به هرحال از اون‌جایی که من می‌خوام همه چیز رو بتونم تندی بکنم و برم و هیچ تعلقی نباشه راهی نیست... اومدم این‌جا رو باز کردم که حداقل بنویسمشون... این‌جا بنویسم و صدبرابر بیش‌تر به این لپ‌تاپ لعنتی که تمام دنیای من شده وابسته بشم...
قصد دارم از این به بعد به جای خود کتاب‌ها عکس نویسنده‌هاشون رو جمع کنم، فکر کنم این‌جوری راحت‌تر می‌تونم با یه کوله‌پشتی برم هرجا که خواستم در موارد خاص عکس خود کتابه رو هم می‌ذارم... خلاصه این شروع آزاد کردن خودمه تا دیر نشده...

No comments:

Post a Comment