Wednesday, April 9, 2014

گه زتاب زلف در خوابم مکن

شروع علاقه و کشش من به ادبیات کهن و عرفانی با منطق‌الطیر بود. واسه همین هست که عطار واسه من یه پیامبر واقعی هست. عجیب هم اینه هنوز، هرچقدر به همه چیز شک می‌کنم این کتاب بی‌نظیر قدرت تسکین دادنش رو از دست نمی‌ده و روز به روز بیش‌تر شبانه‌های من رو پر می‌کنه و اون‌قدر می‌خونمش که ناخودآگاه حفظ شدم خیلی جاها رو. 
منطق‌الطیر
عطار نیشابوری
مقدمه، تصحیح و تعلیقات: محمدرضا شفیعی کدکنی
انتشارات: سخن
شابک: ۲-۰۶۳-۳۷۲-۹۶۴
چاپ سوم ۱۳۸۵
سال دوم دبیرستان بود و ما دو تا کلاس داشتیم که انتخابی بود: کلاس پژوهش علمی و پژوهش انسانی. مثه خیلی‌های دیگه دلمون می‌خواست که بریم کلاس هنر خانوم علیشاهی. ولی خب به قدر کافی جا نبود و خانوم علیشاهی پیشنهاد دادند که خودمون به طور داوطلبانه بریم سر یه چیز دیگه و بعد برای این گروه واسه روزهای پنج‌شنبه همین کلاس رو می‌ذارن. ما جزو گروهی بودیم که قبول کردیم و رفتیم سراغ کلاس شعر و ادبیات. فقط ما سه نفر بودیم و معلم عزیز آقای طهمورث. من اون موقع هیچ در بند چیزی به نام ادبیات عرفانی نبودم و در این حد از این ادبیات بیزار بودم که سر این شعر حافظ که گفتا غم تو دارم داشتم عق می‌زدم. شایدم تا یه حدی مد بود که از احساسات بدمون بیاد و تا یه حدی هم واقعاً خودم یه روحیه خشن ضد احساسات بشری خاصی پیدا کرده بودم. به هرحال در این حال و هوا بود که این کلاس شروع شد. 
مرحبا ای هد‌هد هادی شده 
در حقیقت پیک هر وادی شده 
ای به سرحد صبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق‌الطیر تو خوش
صاحب سرّ سلیمان آمدی 
از تفاخر تاجور زان‌ آمدی
دیو را در بند و زندان بازدار
تا سلیمان را تو باشی رازدار
دیو را وقتی که در زندان کنی
با سلیمان قصد شادروان کنی.
خه‌خه‌ ای موسیجه‌ی موسی‌صفت
خیز موسیقار زن در معرفت
کرد از جان مرد موسیقی‌شناس
لحن موسیقی خلقت را سپاس
این‌ بیت‌های جلسه‌ی اول بود با تمام توضیحات بی‌نظیر آقای طهمورث راجع به وحدت وجود، موسیقی‌های کیهانی، موسیقی و ادبیات و پروژه‌های بی‌نظیر مختلفی که می‌شه روی این کتاب تعریف کرد.... یه عالمه بیت بی‌نظیر می‌آورد از آدم‌های مختلف و ما حتی نمی‌تونستیم درست از روی این چند بیت بخونیم. یه فضای عجیبی بود برای من و فکر کنم برای اون ناامید کننده. این کلاس زیاد دووم نیاورد بعد از سه هفته دیگه آٍقای طهمورث نیومد، فکر کنم ما واقعاً ناامیدش کردیم ولی بعد از اون سه هفته من شیفته‌ی این کتاب شدم و این ورود عجیبی بود به ادبیات عرفانی. بعد از آقای طهمورث این کلاس رو به همین شکل خصوصی با معلم‌های دیگه داشتیم. فضای خوبی بود و انواع ادبیات عرفانی رو خوندیم ولی دیگه پروژه‌ای نبود که این رو بخونیم و از توش پروژه‌های هیجان‌انگیز در بیاریم. البته اشکال از ما بود که نداشتیم اون ایده‌های بی‌نظیر رو ولی روزهای عجیبی بود اون بین. بین اون روزهای نکبت دوم دبیرستان این ادبیات عرفانی آرامشی شده بود عجیب مسحور کننده. 
از خاطره‌های کتاب بگذرم می‌رسم به خود این کتاب بی‌اندازه فوق‌العاده....
دکتر شفیعی کدکنی کتاب رو شروع می‌کنند با یک مقدمه راجع به عطار و این که عطار کی بود و چه کتاب‌هایی داشت و نقشش در ادبیات عرفانی و بحث‌هایی که بعضی‌ها می‌کنن درباره‌اش. 
... التذاذ از شعر او برای کسی که در بیرون این منظومه قرار گرفته است، بسیار دشوار و تقریباً محال است...
... کسی که با مبانی جمال‌شناسیِ شعر خاقانی و انوری و نظامی و فرخی و منوچهری انس و الفت گرفته باشد و از درون آن منظومه‌ی فرهنگی بخواهد که درباره‌ی مجموعه‌ی فرهنگیِ عطار داوری کند، حق دارد که او را شاعری یاوه‌گوی و بسیارگوی و خرافاتی و مضحکه بیابد. اما اگر چنین شخصی به درون منظومه‌ی ذهنی عطار بار یابد، در آن صورت از لونی دیگر داوری خواهد کرد که عطار از آن مردانی است که ((‌نه مردِ روزگار خود و نه مردِ روزگار ما بلکه مردِ زمان و عصری هستند که ممکن است تکاملِ بشر و علوّ انسانیت از این پس آن را به وجود آورد.)) ...

پی‌نوشت: این یه پست خیلی خیلی قدیمی در درفت بود. با حساسیت من روی این کتاب و برنامه‌‌ای که من داشتم فکر نکنم هیچ‌وقت تمومش کنم. تا به همین جا می‌ذاریم باشه تا بعد شاید ادامه دادم. 

"...Dreams that we dare to dream really do come true"

" Reading was my escape and my comfort, my consolation, my stimulant of choice: reading for the pure pleasure of it, for the beautiful stillness that surrounds you when you hear an author's words reverberating in your head."

Paul Aster

پال استر توی اون دوره‌ها هیچ وقت دنیای من نبود.
بعد از یه مدتی می‌تونم بگم که یه قسمتی از کتاب خوندن از اون حالت شیفتگی و علاقه‌ی من در اومده بود. یه جورهایی تبدیل شده بود واسه من به عنوان یه وسیله، وسیله‌ای که خودم رو ثابت کنم که من هم هستم، که منم در زندگیم یه کاری می‌کنم که شماها نمی‌کنین، یا به خوبی من بلد نیستین. در تقلای توجه بودم، در تقلای اثبات خودم با پذیرش بقیه. آدم‌های زیادی دور و برم بودن، آدم‌هایی خیلی هدف محور و خیلی هیجان‌انگیز. یه چیزهایی رو در زندگیشون تثبیت کرده بودن، هدف‌هایی داشتن، توی یه چیز غیر درسی هم خیلی خوب بودن. ساز می‌زدن، توی گروه‌های مدرسه تثبیت شده بودن و خیلی چیزهای این‌جوری دیگه. من ولی این‌جوری نبودم، هنوز هم نیستم. ولی می‌خواستم خودم رو ذوب کنم و قالب بزنم توی اون قالب تعریف شده، توی اون عرف‌ها. 
این‌جوری شده بود که یه دفعه‌ای از یه جایی کتاب خوندن یه بعد دیگه‌ای پیدا کرد، یه بعد اثبات و این‌که من بگم من هم یه passion تعریف شده دارم. این‌جوری شد که یه سری کتاب‌ها رو برای اثبات این قضیه می‌خوندم، می‌خوندم چون که توی شهر کتاب‌ها بود، چون که من باید می‌دونستم و می‌خوندم هر کتابی رو که همه خونده بودن. اون تبدیل شده بود به تعریف من. توی اون دوره بود که پال استر هم خوندم، ولی
پال استر توی اون دوره‌ها هیچ وقت دنیای من نبود.
دنیای آمریکایی که در کتاب‌های پال استر تعریف شده بود، عجیب، پردلهره، خاکستری و بازدارنده بود. دنیای تقلای بی‌وقفه‌ی خفه کننده بود. ولی خب باید می‌خوندم، عین یه وظیفه‌ی خشک. 
اون دوره، اون مدرسه و خیلی چیزها گذشت. ولی تصویر دنیا پال استر پاک نشد. تشویشش میومد توی خواب‌هام بعضی وقت‌ها، و وقتی این مهاجرت شروع شد، پررنگ‌تر از همیشه جون گرفت، از خواب به بیداری کشیده می‌شد. توی اون شب‌های لعنتی خوابگاه، اون روزهای تنهایی اول، شبحی بود که دنبال می‌کرد من رو. شبح ترس‌ها و وحشت‌های قدیمی و دنیای جدید. توی این سه سال و خرده‌ای ذره‌ای ولم نکرده بود، بود همیشه شاید تا خود امروز. 
چند وقت پیش بود که توی Goodreads quote of the day این اومد، این تبدیل شده بود به دوست من واسه وقت‌های خستگی. واژه‌هاش حس یه سرسره‌ی خوب رو داشتن. یه سرسره‌ی فکری لذت‌بخش برای وقت‌های خستگی. 
رسید به امروز که برای خسته نباشی از شب بیداری برای م این رو فرستادم، و یه دفعه امروز تبدیل به یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگیم شد. به یه پوینت واضح، و established. باید در پرسپکتیو به امروز نگاه کرد، و باید با پال استر آشتی کرد.
حتی با این وبلاگ هم همین‌طور. 
دلم می‌خواد دوباره بخونم، بنویسم To let the others live my life and myself to live the life of the others.