Monday, July 4, 2011

؟وانگهی که دیده است کسی از پیروزمندان حساب بکشد

هی میام این‌جا و سعی می‌کنم بین چهل و سه تا نوشته‌ام یکی رو انتخاب کنم که پابلیش کنم ولی از اون‌جایی که هیچ معلوم نیست که کی دوباره برگردم این کار رو نمی‌کنم چون اون وقت شیش برابر این کوفتی که هست انتظار باید بکشم، چون یه بهانه دیگه هم اضافه می‌شه...
ولی تو کتابخونه این‌جا هم یه چیزهایی به هم می‌رسه... پس دوباره شروع می‌شه، چون برخلاف اون در جستجوی واژه‌های لعنتی این‌جا رو دوست دارم و نمی‌خوام به گند بکشمش...
تا الان همه‌ی این‌هایی که ازشون نوشتم تا قبل از اون سال لعنتی پیش‌دانشگاهی بود و اصلاً دنیام و دیدم و حتی خودم یه چیز دیگه بودم، هنوز یه ویرانه درست نکرده بودم که دوباره بخوام از اول بسازمش و کلاً‌ بین همه‌ی خاکستری‌ها نارنجی‌هایی بود و اصولاً نارنجی و خاکستری وجود داشته، از بعد از پیش دانشگاهی رنگ‌ها معنی‌هاشون عوض شده، رنگ‌ها خود رنگ شدن... اون‌قدر که می‌تونم بگم این کتاب دقیقاً قرمز و سرمه‌اییه با زمینه‌ی سپیا!



مرگ کسب و کار من است
۷۰۰۰ تومان 
از یه کتابفروشی توی پاسداران بالاتر از دولت اسمش رو هم یادم نیست حتی
وسط لحظه‌های لعنتی انتظار واسه یه چیز احمقانه که تا آخر عمرم خوشحال نخواهم بود ازش...
انتشارات نگاه
روبر مرل
ترجمه: احمد شاملو
وقتی این کتاب رو خوندم خیلی وقت بود که یه کتاب بالای ۲۰۰ صفحه نخونده بودم، تابستون بود و دم اومدن، روزهای عجیبی بود که از خیلی چیزها قطع شده بودم و تنها تراپی واقعی که برام وجود داشت تلفنم بود با آهنگ‌های توش که می‌ذاشتم تو گوشم با یه دنیا فکر و ترس راه می‌رفتم و همه چیز رو دقیقاًِِ ثبت می‌کردم، به یه دلیل فوق احمقانه هفته‌ای فکر کنم حداقل دو روز باید می‌رفتم یه جایی تو دولت ۲ ساعت زودتر از خونه راه می‌افتادم وهمه‌ی راه جردن تا دولت رو پیاده می‌رفتم... هر روز هم از یه طرفی، یه بار از کنار صدر می‌رفتم تا تو شریعتی و از شریعتی می‌رفتم تو دولت و تا تهش می‌رفتم، یه روز از ولی‌عصر می‌رفتم بالا از تجریش می‌رفتم تا میدون قدس و بعد شریعتی رو می‌رفتم پایین، یه روزای دیگه‌ای بود که ولی‌عصر رو می‌رفتم پایین از میرداماد، از کوچه‌های مختلف می‌رفتم... و حتی یه بار یه کار احمقانه کردم ، رفتم تا میرداماد و میرداماد رو رفتم تا میدون قدس و از اون‌جا رفتم از نیاوران و از نیاوران پاسداران و پاسداران رو رفتم پایین... می‌شد که سه چهار ساعت راه برم و همه‌ی این راه فکر بود، اگه بود، بعدش چی بود... روزهای لعنتی احمقانه‌ای بود، کنکور کوفتی بلاخره تموم شده بود و من لعنتی‌تر از همیشه بودم و مردد...
یکی از این روزهای کوفتی بود که وقتی رسیدم اون‌جا مجبور شدم که یه یه ساعت صبر کنم چون آقای .... دیر تشریف آورده بودن، مثه صد هزار مرتبه‌ی دیگه... عصر بود با تمام کیفیت عصرهای تابستونی تهران، گرم و خفه‌کننده و فرساینده... کتابفروشی به هیچ عنوان شکلی نبود که من در حالت عادی حاضر بشم برم توش، از این‌هایی بود که دقیقاً کتاب براش جنس بود در حد دفتر نقاشی اکلیلی باربی و پوه و کوفت و زهرمار... ولی خب در یک عصر با کیفیت فرساینده‌ی منتظر قابل تحمل بود، چون در چنین عصرهایی هر چیزی کم از معجزه نبود... نمی‌خواستم کتاب بخرم چون که شدیداً‌ در تنگنای مالی آخر ماه بودم با یه عالمه خرج اضافه، و شب هم یه جایی قرار بود برم و با این تاخیر یک ساعته حقیقتاً نیاز داشتم که آژانس بگیرم، می‌خواستم صرفاً یه کتابی رو ورق بزنم... ولی خب مقدمه‌ی شاملو جذاب‌تر از یه شام مسخره است...
مرگ کسب و کار من است
روبر مرل
'' این کجا بود، 
من یه کتابی ازش خوندم
آهان یادم اومد، قلعه‌ی مالویل... از آقای انتشارات سحر هم خریده بودم، سوم دبیرستان
آره آره، یادمه... اوه احمد شاملو... ''
واسه یه کنکوری جوش جوشی بعد از یه سال هیچ غلط آدمانه‌ای نکردن این هیجان‌ها کافیه واسه برگشتن به دنیایی که دوسش داره، روبر مرل و احمد شاملو...
کتاب رو باز کردم و مقدمه‌ی بی‌نظیر شاملو رو خوندم... دقیقاً‌ مسخ کننده بود :
این کتاب زندگی‌نامه‌ی یک جلاد مدرن است(در سال ۱۳۵۲) 
در تمام زندگی خویش یا زندان‌بان بود یا زندانی... 
شاملو در مقدمه توضیح داده راجع به این‌که رودلف لانگ، قهرمان کتاب در حقیقت همون رودلف فرانتس هوس  هست و تیکه‌هایی از ویلیام شایرر آورده در باره هوس...
بعد اومده کلاًِ یه بحث خیلی جالب کرده، در باب مقایسه آلمانی‌ها و هولوکاست و اردوگاه مرگشون با آمریکایی‌ها و بمب‌های اتمیشون 
آیا فاتح یا مغلوب بودن در نفس جنایت تغییری می‌دهد؟ 
یه روایت از انجیل آورده با این جمله: (( نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد))
خلق سرافکنده دور شد.
خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم در ذهن قاتل‌ها، عامل‌های جنگ و از این نوع آدم‌هایی باشم که مرگ کسب و کارشون هست و ببینم که بابا جان چطور ممکنه چنین چیزی که به این سادگی این‌همه رشته رو پاره کنی... شاملو گفته:
هیتلر همیشه در توجیه هر جنایتِ دیگر می‌گفت:
- فکرش را هم نکنید آقایان. این هم جزیی از اقدامات دولت است در جهت چهار میخه کردن قدرت قانونی حکومت. وانگهی که دیده است کسی از پیروزمندان حساب بکشد؟
این تنها قانون دنیایٍ سیاست، مقدس‌ترین قانون دنیای سیاست است که دست اندر کارانش همه افراد یک خانواده‌اند با سلیقه‌یی واحد و ترتیبی واحد و منطقی واحد.
...
... پس چطور وقتی بمب اتمی آمریکا، هیروشیما را تا آخرین سلول عصبی در هم می‌شکند نه فقط عین خیال‌تان نیست بلکه آن را کبوتر سفید با بال‌های صلح و آشتی در نظر مجسم می‌کنید
 تو که این قدر سرت می‌شود بگو ببینم: ظرفیت کشتاری کدام‌یک از اردوگاه‌های تمرکز ما آلمانی‌ها توانسته بود به یکی از بمب‌های شما برسد؟
... خودت هم خوب می‌دونی در دنیا دو دسته آدمیزاد، دوتا نژاد بیش‌تر وجود ندارد: آن‌هایی که بمب می‌اندازند و آن‌هایی که کشتارگاه علم می‌کنند این‌ور، آن‌هایی که بمب تو سرشان می‌افتد و آن‌هایی که تو کشتارگاه ریغ رحمت را سر می‌کشند آن‌ور. همین و بس!
قرن بیستم دست‌کم این‌ یکی خاصیت را داشت که توانست حقیقت‌ را تو کله‌ی پوک آدمیزاد جماعت فرو کند و به‌اش بفهمونه که یک قهرمان لاهوتی نیست و جسمی یزدانی و روانی فسادناپذیر ندارد؛ بلکه ذره‌ی ناچیزی است از جسمی مفلوک، که در فضای بین کواکب سرگردان است و گرفتار دست و پا بسته‌ی جنگ ازلی ابدی وقفه‌ناپذیری است که در آن حق همیشه با طرفِ قوی‌تره...
بعد یه تیکه مسخ‌کننده داره از همین کتاب مرگ دیگران اثر میشل راشلین که باید بخونیدش واقعاً تحمل نوشتنش رو ندارم، اونم در این عصر لعنتی یخ‌زده مسموم تابستون...
کلاًِِ‌ این مقدمه کشنده است، کاملاً شاملو هست با تمام فکرهای رهای رهاش...دید کلی‌نگر مسلطش، حکم صادر کردن‌های اصیلش...
خود کتاب با دیکتاتوری خانگی عجیبی آغاز می‌شه و مذهب‌گرایی سخت‌تر و هزاربار عمیق‌تر از تمام جهل وخرافات‌های فرهنگی، دینی خودمون... یه پدر دیکتاتور، یه پسر وحشت‌زده، حامیان ساکت مؤنث...
شروع کتاب دیکتاتوری و بازخواست خانگیه و آخرش دیکتاتوری و محاکمه جهانی... فرقی نداره از همین کوچیک تا بزرگش می‌ره، عین واقعیت موجود در همه‌ی جامعه‌های بسته‌مونه... تو کل این زمینی با این جاذبه محدود کننده، با‌ آدم‌هایی که جذب مغناطیس زمین شدن، چیزی جز این انتظار نمی‌ره...
دید همه‌شون همینه: کلمه چندان اهمیتی ندارد.
این کتاب از نوجوونی این افسر شروع می‌شه و لحظه‌ لحظه زندگیش رو با دید اول شخص نوشته... این هم از هوشمندیه نویسنده است راه دیگه‌ای نداره که شما رو بکشونه در این لحظه‌های کشنده، هیچ راه دیگه‌ای واسه تصویر روان‌شناختی از این موجود نیست... لحظه‌ به لحظه رو جلو می‌رید باهاش...
این کتاب رو توی یکی از عصرهای منتظر فرساینده تهران خریدم، در هواپیما به طرف آمریکا شروع کردم و تو ماشین در جنوبی‌ترین قسمت آمریکا تموم کردم، ته ته فلوریدا، کیوست... جهنمی رو ته دنیا تموم کردم، ساده‌ترین بیان اینه که یه جاهایی دقیقاً دل از حلقم در اومد و از اون‌جایی که به تازگی این فیلم رو دیده بودم واسه خیلی از جاهاش تصویرسازی قوی‌ای داشتم... 
اعتراف می‌کنم هیتلر رو ستایش می‌کنم و بهش ایمان دارم، می‌ترسم ازش در عین یک عشق عجیب، از اون‌ نوع‌هایی که آدم‌ها به رهبرهای بزرگ جهان دارن، واسه من بزرگ‌ترین رهبر جهان بوده و هست... وجودی از این گسترده‌تر ندیدم و حضوری پرابهت‌تر، آدم‌ها هنوز احساسات شدیدی پیدا می‌کنن با شنیدن اسمش: خواه ترس باشه، خواه خشم، خواه مسخ... به عنوان یک موجود بودنی بود در بیش‌ترین ابعادی که بودن معنی داشت...
جریان کتاب عجیب کشنده است، عجیب...

No comments:

Post a Comment