این انیمیشن کوتاه من رو دیوونه کرد... این انیمیشن داستان من کتابهام بود و این که چقدر دلم براشون تنگ شده. چقدر وقته که یه کتاب رو نگرفتم دستم و دیوانهوار توی دنیاش غرق بشم... چقدر وقته که اون کتابخونه و کتابهای همیشه حامیم نیستن. چقدر وقته که دنیام خاکستری شده...
اونجاییش که داشت روی کلمه به کلمه و خط به خط اون کتاب قدیمی میدوید و لیز میخورد، با یه سرعت باور نکردنی با یه شور بیپایان، دلم داشت غش میرفت واسه روزهایی که این کار رو میکردم... دلم شور میزد برای کتابهام که خیلی وقته کسی با شوق کلمه به کلمهشون رو جذب نکرده... دلم برای تنهاییشون میسوزه.... هیشکی نمی دونه در خیال اون کتابخونه چه خبره. هیچ آدم دومی تا به حال وارد دنیای پشت اون کتاب خونه نشده. میدونم حالِ کتابخونهام بده، ولی حال من هم هیچ خوشتر از اون نیست.
نمیدونم، از وقتی که اومدم آمریکا کتاب خوندن سخت شده، یه جورهایی زجر شده و در این دو سه ماه اخیر تبدیل شده به آخرین کاری که انجام میدم. این یه جورهایی شبیه یه مرگ تدریجی هست واسه من... بیست سال هست که دلپذیرترین لحظه های زندگی من رو کتابهام تشکیل دادن.... شادترین و آزادترین لحظههای زندگیم... البته که بدون اون ها زندگی من خالی میشه ... البته که تاب نمیآرم... البته که گیج میشم... غصهدار میشم.
آخرین کتابی که یه سر خوندم The Bell Jar بود توی تابستون و دیوانهام کرد. بعد از اون همینجور کتابهای مختلف رو خوندم ولی هیچ شبیه خوندنهای من نبود. خودم رها نکردم توی دنیاشون، یه فاصلهای حفظ کردم با همهی کتابهایی که این چند وقت خوندم، یه جوری که برخلاف همیشه نه من به این کتابها تعلق دارم و نه این کتابها به من....
ولی مساله اینجاست که تو ایران من یه دنیای واقعی داشتم، یه زندگی واقعی، پر از آدمهای واقعی . البته که میچسبید غرق شدن در یه دنیای دیگه، البته که لذتبخش بود کتاب خوندن و دنیای تنها وفردی گوشهی اتاقم.
ولی این روزها، از وقتی که آمریکا شروع شده، زندگی واقعی تبدیل شده به تنها بودن، به تاب خوردن در خیالهای تنها، دوستهای مجازی، ارتباطهای مجازی هر از گاهی و اجبار تنهایی گوشهی اتاق. البته که دیگه یه بار مضاعف رو نمیکشم، دلم یه سری دوست مجازی دیگه نمیخواد. دلم حضور میخواد. دلم زندگی کردن با آدمها می خواد نه با شخصیتهای کتاب. دلم مکالمه دو طرفه میخواد.
البته که سخت میشه کتاب خوندن، البته که دور میافتم از بهترین دنیایی که داشتم، البته که نه تنها یه قسمت بلکه کل شادیهای زندگیم رو از دست میدم.
البته که دنیام خاکستری میشه، درست مثل اون فیلم.
باد همه چیز رو برده، و من روی یه دنیای ویران قدم میزنم و حتی حاضر نیستم دنبال کتابهام برم، شاید که رنگ بیاد تو این زندگی...
شاید هم باید گفت که من هم دارم سرگردون راه میرم، شاید راهی به دنیایی باز بشه، شاید رنگ فقط سراب نباشه، شاید که فقط یه حقیقت دور باشه...

سلام امیدوارم خوب باشی! یا شایدم بهتر بود میگفتم امیدوارم حالت خوب باشه!
ReplyDeleteبگذریم متن رو خوندن گویا کتاب همه آدماههایی رو که اسیر دنیای کاغذی میشن غرق میکنه! من هم پستک کوچیکی اینجا نوشته بودم... اصراری نیست ولی شاید دیدن یه نگاتیو از دید یه شخص دیگه واسهتون لذتی هر چند حداقل داشته باشه!
http://possiblenight.persianblog.ir/post/13/