Wednesday, April 9, 2014

"...Dreams that we dare to dream really do come true"

" Reading was my escape and my comfort, my consolation, my stimulant of choice: reading for the pure pleasure of it, for the beautiful stillness that surrounds you when you hear an author's words reverberating in your head."

Paul Aster

پال استر توی اون دوره‌ها هیچ وقت دنیای من نبود.
بعد از یه مدتی می‌تونم بگم که یه قسمتی از کتاب خوندن از اون حالت شیفتگی و علاقه‌ی من در اومده بود. یه جورهایی تبدیل شده بود واسه من به عنوان یه وسیله، وسیله‌ای که خودم رو ثابت کنم که من هم هستم، که منم در زندگیم یه کاری می‌کنم که شماها نمی‌کنین، یا به خوبی من بلد نیستین. در تقلای توجه بودم، در تقلای اثبات خودم با پذیرش بقیه. آدم‌های زیادی دور و برم بودن، آدم‌هایی خیلی هدف محور و خیلی هیجان‌انگیز. یه چیزهایی رو در زندگیشون تثبیت کرده بودن، هدف‌هایی داشتن، توی یه چیز غیر درسی هم خیلی خوب بودن. ساز می‌زدن، توی گروه‌های مدرسه تثبیت شده بودن و خیلی چیزهای این‌جوری دیگه. من ولی این‌جوری نبودم، هنوز هم نیستم. ولی می‌خواستم خودم رو ذوب کنم و قالب بزنم توی اون قالب تعریف شده، توی اون عرف‌ها. 
این‌جوری شده بود که یه دفعه‌ای از یه جایی کتاب خوندن یه بعد دیگه‌ای پیدا کرد، یه بعد اثبات و این‌که من بگم من هم یه passion تعریف شده دارم. این‌جوری شد که یه سری کتاب‌ها رو برای اثبات این قضیه می‌خوندم، می‌خوندم چون که توی شهر کتاب‌ها بود، چون که من باید می‌دونستم و می‌خوندم هر کتابی رو که همه خونده بودن. اون تبدیل شده بود به تعریف من. توی اون دوره بود که پال استر هم خوندم، ولی
پال استر توی اون دوره‌ها هیچ وقت دنیای من نبود.
دنیای آمریکایی که در کتاب‌های پال استر تعریف شده بود، عجیب، پردلهره، خاکستری و بازدارنده بود. دنیای تقلای بی‌وقفه‌ی خفه کننده بود. ولی خب باید می‌خوندم، عین یه وظیفه‌ی خشک. 
اون دوره، اون مدرسه و خیلی چیزها گذشت. ولی تصویر دنیا پال استر پاک نشد. تشویشش میومد توی خواب‌هام بعضی وقت‌ها، و وقتی این مهاجرت شروع شد، پررنگ‌تر از همیشه جون گرفت، از خواب به بیداری کشیده می‌شد. توی اون شب‌های لعنتی خوابگاه، اون روزهای تنهایی اول، شبحی بود که دنبال می‌کرد من رو. شبح ترس‌ها و وحشت‌های قدیمی و دنیای جدید. توی این سه سال و خرده‌ای ذره‌ای ولم نکرده بود، بود همیشه شاید تا خود امروز. 
چند وقت پیش بود که توی Goodreads quote of the day این اومد، این تبدیل شده بود به دوست من واسه وقت‌های خستگی. واژه‌هاش حس یه سرسره‌ی خوب رو داشتن. یه سرسره‌ی فکری لذت‌بخش برای وقت‌های خستگی. 
رسید به امروز که برای خسته نباشی از شب بیداری برای م این رو فرستادم، و یه دفعه امروز تبدیل به یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگیم شد. به یه پوینت واضح، و established. باید در پرسپکتیو به امروز نگاه کرد، و باید با پال استر آشتی کرد.
حتی با این وبلاگ هم همین‌طور. 
دلم می‌خواد دوباره بخونم، بنویسم To let the others live my life and myself to live the life of the others.

No comments:

Post a Comment